خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


خیلی بده که زن آفریده بشی و سی و هفت سال رو به عنوان یک زن زندگی کنی و از این سی و هفت سال حدودا هفت سالش رو مادر باشی و بعدشم از روز مادر متنفر باشی. خیلی بده وقتی که پسرک عزیزتر ازجانت ، بیاد و دستان کوچک و مهربانش رو دور گردنت حلقه کنه و بهت  بگه که دوستت داره و برای کادوی روز مادر با باباش نقشه کشیده و از این راز شدیدا محافظت میکنه ، اما با اینکه ته دلت از شدت عشق به پسرت قند آب میشه ولی بازم از روز مادر متنفر باشی. خیلی بده  وقتی امروز به اتفاق یکی از دوستانت برای خرید به فروشگاه رفتی و خیل جمعیت مشتاق این روز رو ببینی که همه با شوق دارن خرید میکنن و تو با چشمان اشکبار خریدی سرسری انجام بدی و توی دلت به این روز لعنت بفرستی که بازم سر رسید و برات موجی از حسرت بهمراه آورد. دیگه داره یادم میره که کی بود که از این روز خوشم میومده هر آنچه که در ذهنم پررنگ باقی مونده مربوط میشه به آه سینه و اشک چشم و حسرتی عظیم بردل...

مامان خوبم هفته پیش بود که دیر وقت از مهمانی که خیلی هم بهم خوش گذشته بود ، برمیگشتیم. شب از نیمه گذشته بود که ناگهان چشمم به تابلوی بیمارستان شهدا افتاد که دو روز خیلی بد رو با تو اونجا سپری کرده بودم. دو روزی رو که قرار بود توی دستان رنجورت ، فیستول مخصوص دیالیز کار بگذارن. یادم نمیره انتظار بی پایانمون رو در سر رسیدن نوبت عمل ، یادم نرفته اون یکساعتی رو که ازت دور بودم و تو اون پشت تو اطاق عمل درد میکشیدی و بخاطر من دم بر نمیاوردی ، یادم نمیره درد وحشتاک ناحیه مچ و ساعد دستت رو بعد از از بین رفتن داروی بی حسی ، یادم نمیره که به توصیه دکتر با یک بسته خمیر اسباب بازی بچه ها بازی میکردی تا رگ باز بشه. یادم نمیره چون هنورزاون خمیر لعنتی تو یه کیسه فریزر کهنه در کنار بخشی از وسایل شخصی ات تو ی کمدم بوی تورو میده . عزیزم تمام مسیر تا خونه رو اشک ریختم و با خاطرات تو سپری کردم و دلتنگ ترین بودم. چطور میشه که آدم عشق زندگیشو ، مونسشو ، مادر خوبشو از دست بده و بازم تو این روز لبخند بزنه و به این فکر کنه که حالا خودش مادره و همه چی پرررررر...

دوستی دارم که همه حرفای دلتنگی ام رو بارها شنیده بود. همیشه چشمانش پر از اشک میشد و با قرائت فاتحه ای ختم مجلس رو اعلام میکرد. هیچ وقت نفهمیده بود این اندوه بی پایان یعنی چه تا اینکه دوساله با من همدرده و حالا میفهممه که من چی میگم و قبول میکنه که نمیشه از یاد برد.

وقتی برای اولین بار طی ماههای گذشته بصورت اتفاقی سریال افسانه افسونگرودیدم و شانس من اون قسمتی هم بود که مادر آریانگ کشته میشه، اینقدر با آریانگ زار زدم و گریه کردم که سامی هاج و واج شده بود. وقتی بهش گفتم که مامان منم تو سالهای آخر عمرش کم بینا شده بود و این سریال و زارزدن دختر در سوگ مادر ، برایم یادآور روزهای خودم هست ، تنها چیزی که آرومم کرد بوسیدنهای پیاپی پسرکم بود که سعی میکرد چون مرد کوچی حامیم باشد. 

درسته که 9 سال گذشته ولی گاهی اوقات به قدری دلتنگت میشم مامان که فکر میکنم 9 ساعته که رفته ای.  این یکی دور روز آینده نمیتونم بیام سر مزارت و همین خیلی خرابم میکنه. فردا ماشین ندارم پس فردا هم که بهشت زهرا فاجعه است ولی دلم میخواد هر چه زودتر بیام و بهت تبریک روزت رو بگم گر چه به قول شاملو رفتن به سر مزار همانند رفتن و کوبیدن به درب خانه ای است که میدانی صاحبخانه در خانه نیست.

بهر حال روز همه مادران و زنان گرامی باد. امیدوارم خدا روح تمام مادران غایب رو هم قرین رحمت خویش بفرماید.

مامان پروانه عزیزم دوستت دارم تا ابد. روزت مبارک

 

پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog