خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


همچنان به اين فكرم كه فضايت تنگ است و از اين به بعد هم در تاريكي بسر خواهي برد . اما در اين تاريكي در اين فضاي تنگ , آنچنان آزادي كه ديگر هرگز در اين دنياي عظيم و بيرحم نخواهي بود. نه معذرتي بايد از كسي بخواهي و نه كمكي , چون كسي در كنارت نيست و خبر از اسارتها نداري. در اينجا در بيرون برعكس هزار ارباب خواهي داشت و من اولين اربابت خواهم بود چون نخواسته و حتي ندانسته چيزهايي را به تو تحميل خواهم كرد كه براي من خوبند نه براي تو. مثلا همين كفشهاي كوچولو براي من قشنگند اما براي تو چطور؟ وقتي آنها را به پايت كنم تو گريه و فرياد سر خواهي داد . مطمئنم كه عصبانيت خواهند كرد ولي با اين حال آنها را به پايت خواهم كرد و خواهم گفت كه سرما ميخوري و تو ذره ذره به آن عادت خواهي كرد. رام خواهي شد و به حدي پذيرا خواهي شد كه وقتي به پايت نباشند زجر خواهي كشيد و اين سررشته زنجير درازي از اسارتها خواهد بود كه حلقه اولش را هميشه در من خواهي ديد چون به من نياز تام خواهي داشت . به من كه به تو غذا برسانم , به من كه تو را شتشو بدهم. به من كه تو را در آغوشم به گردش ببرم .
بعدها بتنهايي راه خواهي رفت . بتنهايي غذا خواهي خورد و بتنهايي تصميم خواهي گرفت كه به كجا بروي و چه وقت دست و رويت را بشوئي. آنوقت اسارتهاي تازه پديد خواهند آمد. راهنمائيهاي من , توصيه هاي من , ترس خودت از اينكه با رفتاري به غير از آنچه به تو آموختم مرا برنجاني. وقت درازي از نظر تو لازم خواهد بود تا بگذارم به راه خودت بروي مانند گنجشكهايي كه وقتي پرواز ياد گرفتند پدر و مادرشان آنها را از لانه بيرون ميندازند. بالاخره روزي ميرسد كه بگذارم بروي . بگذارم بتنهائي سر چراغ قرمز از خيابان عبور كني . حتي تشويقت خواهم كرد. اما اين چيزي به آزاديت نخواهد افزود. چون اسارت محبتها و اسارت دلبستگيها تو را در بند من نگه خواهند داشت. همان چيزي كه آن را قيود خانوادگي مينامند.

برگرفته از كتاب‌ “ به كودكي كه هرگز زاده نشد “ نوشته اوريانا فالاچي
یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۱ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog