خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دوستم دیروز که باهات حرف زدم و تو گریه میکردی قلبم لرزید. تو زار میزدی و به زمین و زمان بد میگفتی و من بیهوده تلاش میکردم که آرامت کنم. تو مینالیدی که برادر جوانت آزارش به مورچه هم نرسیده. تو میگفتی که برادرت سالها علم کشی امام حسین رو انجام میداده. تو مدعی بودی که پدرت سالهاست که هیات داره و سالهاست که مردم تو حسینیه شما جمع میشوند و زیارتنامه هایشان را میخوانند.پس چرا خیر همه این عبادات مردم به اندازه سر سوزنی به سمت شما نشونه نرفته ؟؟؟؟ تو شاکی بودی که چرا برادر جوانت 4 ساله که مبتلا به سرطان روده بزرگ شده و تو این چهارسال کیسه مدفوع با خودش حمل میکند و حالا بعد از 4 سال مداوا و خرج هنگفت این بیماری لعنتی متاستاز کرده و به ریه اش زده. تو اشک میریختی و جگرت به خاطر برادرزاده های کوچکت خون بود. دوستم من کاری نمیتوانستم بکنم. فقط بیصدا اشک ریختم و خدا را صدا زدم. شاید گوشه چشمی به این دردمندانش داشته باشد.

 دیروز عصر که داشتم کلاس میرفتم درست تو یه بعدازظهر سوزان  سی ام خرداد، ناگهان هوا در هم پیچید .  باد و طوفانی وزیدن گرفت و شر شر قطره های درشت باران شیشه های ماشین رو تار تار کرد. با خودم گفتم : خدایا فقط اگر تو بخواهی همه چی حله . تو گرمای عطش زای تابستان فقط تویی که بارش باران رو سرازیر میکنی.  اگه فقط ، فقط و فقط تو بخواهی همه چی حله.

یارب نظر تو برنگردد     آمین

دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ | ٢:٢٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog