خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


١- با آمدن تعطیلات تابستانی بحث پرکردن اوقات فراغت بچه ها هم حکایتی داره. سامی رفتن به هر مرکز آموزشی رو مشروط به رفتن به کلاس فوتبال کرد. با وجودیکه همسرم مخالف بود چون سنش کمه و استخوان بندی ریزی هم داره میگفت براش امسال زوده ولی نمیدونید که پسرک چه اصراری ورزید و مارو مجاب کرد. بناچار تو همون پایگاه تابستانی مدرسه اش ثبت نام کردیم. دوروز در هفته صبحها میره فوتبال. نمیدونید با چه اشتیاقی صبحها پا میشه. لباسش خیلی زود میپوشه و میشینه رو مبل و آماده برای رفتن. آنچنان هم با جون و دل بازی میکنه که وقتی کلاس تموم میشه خیلی دیدن داره. از درد پا و کمر میناله و دست و صورتشم کثیف و موها هم ژولیده و به حد دور از جونش مرگ هم گرسنه و تشنه. ولی با این وجود حاضر نیست بلافاصله بیاد خونه . با بچه ها میره مدرسه و یکسری هم تو حیاط مدرسه قایم موشک و فوتبال بازی میکنه. طبق معمول من و مامان مبین آخرین نفراتی هستیم که از مدرسه میایم بیرون. سر ظهر میرسیم خونه با یه بچه گرسنه که اصلا هم برای گرم کردن غذا هم تحمل نداره. فقط خیلی همت کنه بفرستمش تو حموم تا یه دوش بگیره وبس ولی عشق فوتبال تمومی نداره که تازه میره تو پذیرایی و یکی دوساعت با خودش قرعه کشی میکنه و تیم درست میکنه و گل میزنه و فریاد میکشه و گزارش میده و تو کاغذ نمودار میکشه و ... بعد ازظهر هم که از ساعت 4 شبکه سه و جام جهانی. ( اولین جام جهانی عمرشو که عقلش میرسه رو داره تجربه میکنه آخه ) آنچنان تو بحرش میره که بیا و ببین. وسطش هم کلی میره بازی میکنه ها ولی شش دانگ حواسش به تلویزیونه. وقتی هم که باباش بیاد خونه که تمام این قضایا دوبل میشه. تمام زندگی ما تا پایان جام جهانی در فوتبال خلاصه شده و بس.

سه روز در هفته هم که میره پینگ پونگ . البته مربی اش رو از رو برده که اونم با سامی راجع به نتایج فوتبال حرف میزنه. خیلی درگیر پینگ پونگ نیست. یه روز مربیش ازش ناامید میشه و میگه بدرد این رشته نمیخوره . جلسه بعد باهاش بازی میکنه و مرتب آفرین میگه و بعدشم به من میگه راجع بهش زود قضاوت کردم خیلی خوبه. ولی ما هم پینگ پونگ رو زیاد جدی نگرفتیم چون میدونیم آخر سر هم جادوی اون توپ 40 تیکه چیز دیگری است !!!

 

پسرکمان رفتن مجدد به کلاس موسیقی رو هم به بعد از جام جهانی موکول کرده و گفته که بخدا قول میدم بعد از جام جهانی برم کلاس و سنتورم رو ادامه بدم ولی فعلا حواسم فقط به فوتباله. تا هفته پیش هم یک روز در هفته به کلاس نقاشی کانون میرفت که ترم اولش تموم شد. از استادش راضی نبود ولی پیشرفتش خیلی خوب بود. گفته اگه استادم عوض بشه دوباره میرم. خلاصه که تا پایان این تعطیلات در خدمت این کودکیم تا ببینیم وقتی بزرگتر میشه کی صداشو کلفت میکنه و بهمون میگه : مگه برام چیکار کردید؟؟؟؟؟

2-جام جهانی رو منهم دنبال میکنم ولی مثل 4 سال پیش زیاد درگیرش نیستم. خیلی جذبم نکرده. حتی فوتبال برزیل هم ناامیدم کرده. دیگه یه ستاره هم نداره. برخلاف همیشه از آرژانتین خیلی خوشم اومده شاید بخاطر مارادونا باشه و رفتاراش. که چقدر میتونه درس زندگی بده. دیدید بعد از پایان بازی چقدر قشنگ بازیکناش رو در اغوش میگیره و ازشون تعریف میکنه؟ شاید یکی از دلایل موفقیت تیم آرژانتین هم همین روحیه سازی مارادونا باشه. بهرحال خیلی خوشحالم که غنا بعنوان یه تیم آفریقایی هم به مرحله بعد راه پیدا کرد. امیدوارم آرژانتین - پرتغال _ غنا و برزیل رو تا پایان داشته باشیم. این روزها بازار شرط بندی نتایج هم به راهه. سامی هم عضو یکی از این سایتهای پیش بینی شده خودش به اینترنت کانکت میشه و یوزر نیم و پسورد میده و میره نتایج خودش رو میزنه. فعلا تو جمع دوستان باباش نفر اوله . خنده داره نه؟؟؟

از همه خنده دارتر این اس ام اس های شبکه سه است. تو بازی پرتغال و کره شمالی در حالیکه کره 5 تا گل خورده بود و دقیقه 84 بازی بود باز زیرنویس میشد بنظر شما برنده این بازی کیست؟؟؟ واقعا به چه زبونی بگن تروخدا تو جیب مخابرات پول بریزید؟؟؟؟

3- تعطیلات آخر هفته رو ،باتفاق دوست مشترکی ،  مهمان دوستان خوبمان صفا و وفا در دماوند بودیم. جاتون خالی هوای عالی و جای دنج و آتشی و کبابی و شب زنده داری و رفتن تا پای رودخانه و خوردن یه آبگوشت فرداعلا( دست پخت مامان صفا جون ) تو یه ظهر تعطیل . عالی بود دستشون درد نکنه. این وسط بچه هامون که یه دلی از عزا درآوردن. هر انچه که خواستند انجام دادن. از سنگ پرت کردن وسط رودخونه که کم کم کار به دمپایی سامی و پانته آ کشید تا آب بازی و آتیش بازی و پریدن رو رختخوابها و دبلنا و گل بازی و گرفتن بچه قورباغه و تشریح آناتومی قورباغه توسط سامی بصورت له کردن بچه قورباغه ها با دست بمنظور دستیابی به مغز قورباغه ( تصور کنید !!! ). 

 

سامی  و پانته آ که شدیدا منتظر دیدن سیب زمینی های تنوری بودند

سامی و پانته آ و آریانا .

این عکسشون رو خیلی دوست دارم. مفهوم کودکی رو خیلی توش حس میکنم. فینگیلی های بامزه خیلی دوستتون دارم الهی که همیشه سلامت و خوش باشین و همیشه از زندگی لذت ببرید.

 4- دو تا قسمت از لاست مونده که راستشو بخواین دلم نمیاد ببینمش تموم بشه. فقط همین.

4 تا دی وی دی از فلش فوروارد رو دیدم. خیلی هیجان داره ولی بازم برام لاست نمیشه. اسپارتاکوس رو هم اگه وقت کنیم ، اگه سامی تو دست و بالمون نباشه و خوابیده باشه بخاطر صحنه های اخلاقیش میبینیم ولی فعلا تی وی شدیدا در انحصار جام جهانیه. اگه هم وقت بشه یکی دوتا سریال فارسی وان رو میبینم. که اونم بخاطر اینکه سامی درگیرش نشه مجبورم تکرارشو بعد از پخش آخرین مسابقه اونم حدودای یک و نیم شب ببینم . خلاصه داشته باشید منو صبح که چقدر خوابم میاد.

5- همین الان   Teves  یه گل زیبا به مکزیک زد که خیلی چسبید هورااااا

6- دوسه تا کتاب دستمه و درحال خوندنشونم. تموم شد راجع بهشون مینویسم. بازی آرژانتین - مکزیک زیباشده میخوام برم ببینم. پس فعلا تا بعد ....

 

پینوشت :

یه روز سامی گفت مامان بیا منو شکل دخترا کن ببینم اگه دختر بودم چه شکلی بودم و اینهم ماحصل مفروضات ما :

یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ | ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog