خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سرم داره از درد میترکه . از عصر تا حالا این دومین استامینوفن کدئینیه که میخورم ولی احساس میکنم سرم در حال انفجاره. چشمام بهم چسبیده و بسختی بازشون میکنم. خسته ام خیلی خستم. اما این سردرد لعنتی ول نمیکنه. دیگه جنبه گریه کردن هم ندارم. بعد از گریه زاری این سردرد دیوانه کننده میاد سراغم. همسرم از عصر تا حالا کلی بهم غرولند کرده و باهام اتمام حجت کرده که دیگه حق نداری برای هیچ مراسمی بری بهشت زهرا. میگه دیگه حق نداری هر کی به رحمت خدا رفت تو برای خاکسپاری بری و بعدشم اینجوری خودتو داغون کنی.

برادر دوستم دیروز به رحمت خدا رفت و امروز برای همیشه پرونده یک انسان بسته شد.

دوستم ، امروز که ترو دیدم که در کنار قبر مادربزرگت نشسته بودی تا بعد از سی و دوسال ، باز شود و پیکر بیجان برادرت رو در آغوش بگیرد ، از درون له شدم. من به تو هیچی نگفتم چون نمیدونستم که با چه جمله ای میتوانم به تو دلداری بدهم فقط به اشکهای بی امانم اجازه دادم تا بی محابا روی صورتم پایین بیان و بغضم رو با صدای بلند فریاد زدم. وقتی برادرهای دیگرت به نوبت درون قبر جای میگرفتند تا به قولی فشار شب اول قبر را کم کنند، قلبم بیشتر له میشد. پدرت ، و اما پدرت ، اون حاج آقای صبور و موقر که سالها در همسایگی خانه پدری است ، رنگ به چهره نداشت. مادر صبورت صدایی نداشت تا فریاد بکشد فقط زیر لب قربان صدقه پسری میرفت که خواب ابدی اونو از آغوشش جدا کرده بود. از برادرزاده و همسر برادرت نمینویسم چون یاد آوریش دوباره هجوم اشک را به چشمان میاورد.

دوستم ، چقدر قلبم گرفت وقتی که با دیدن پیکر برادر عزیزت جیغ زدی و به سر وسینه ات میکوبیدی ، عده ای آمدند و به تو گفتند که صدایت را پائین بیاور جلوی دوستان هیئتی پدرت زشت است که نامحرمند. و من در عجب وسوسه های شیطانی بودم که از صدای ضجه های جگرخراش یک خواهر ، میتواند بر پیکر اون آقایون وارد شود و این زشت بود !!! 

چقدر برای این جماعتی متاسفم که وقتی دختر برادرت رو قبر پدر افتاده بود و شیون میکرد ، به فکر موهای این دخترک جوان بودند که از جلوی مقنعه بیرون آمده بود . بجای آنکه آبی به او بنوشانند و یاد در آغوشش گیرند و آرامش کنند تند تند موهای او را در زیر مقنعه پنهان میکردند.

چقدر از این مداحان مرده خور بیزارم که با عربده کشی های افراطیشان سعی در جگرخون کردن بازماندگان دارند. دوستم ترا به زور به زیر سایه درخت بردیم و آبی به تو خوراندیم و کمی آرامت کردیم که آن از خدا بی خبر دوباره روضه خواهر و حضرت زینب خواند و ترا مشوش تر و پریشان تر ساخت.

چقدر متنفرم از آن آدمی که صدای زنگ موبایلش یه آهنگ نی ناش ناش شیش و هشت بود و تو یه لحظه سکوت ، زنگش بصدا درآمد و اون با آرامش گوشی را از تو جیبش درآورد و کلی با دستش سایه بون ساخت تا بتواند شماره را بخواند و بالاخره جواب آن را بدهد.

دوستم، وقتی برادر کوچکترت که حالا تازه دامادی شده است را دیدم و به او تسلیت گفتم، تمام خاطرات روزهای جوانیم زنده شد که این برادر خوش قیافه ات چقدر محبوب مادر پدر من بود و همیشه تو حیاط ما با سه چرخه اش بازی میکرد. حالا او جوانی رعنا و داغدیده وسیاهپوش بود که دستش را برروی شانه برادرم گذاشت و به من گفت : انشاءالله خدا این برادرت رو برات نگهداره که باز این بغض لعنتی من ترکید از ته دل آمین بلندی گفتم.

درتمام مدت حضورم در بهشت زهرا در هوای داغ 47 درجه ،به سامی فکر میکردم به اینکه چقدر دوستش دارم و به اینکه به خودم قول دادم که دیگه دعواش نکنم. وقتی چهره مادرت را میدیدم ته دلم آشوب میشد و آرزو کردم خدا چنین روزی را برای دشمن آدم هم نیاورد.

سرم داره میترکه. ولی دلم میخواد تموم حسم رو اینجا بنویسم. دوستم برات از خداوند طلب صبر میکنم. و این تنها چیزی است که میتوانم برایت بخواهم چرا که غم بزرگ تو براحتی تسکین نخواهد یافت.

پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog