خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دیروز باید سامی رو برای چکاپ دندوناش میبردم دندونپزشکی.  رو صندلی عقب نشسته بود و مثل من شدیدا دنبال جای پارک مناسب بود. هی دور زدم ، دور زدم سه چهار تا خیابون اصلی و فرعی رو طی طریق کردم ولی جاپارک نبود که نبود. همیشه اینجور مواقع یه صلوات میفرستم و معتقدم که باید پیدا بشه. به سامی هم گفتم دعا کن وگرنه مجبوریم برگردیم خونه ناراحت

دیدم شروع کرده تنها دعایی که بلده و تو مدرسه یاد گرفته یعنی دعای فرج ( اللهم کل ولیک الحجه بن الحسن ...) رو میخونه ، آخرش رو هم هی قاطی میکرد و دباره از اول میخوند. بعدش هم زیر لب گفت:

خدایا ، مگه تو منو نیافریدی؟ پس باید منو خیلی دوست داشته باشی. خدایا دندونای من برات مهم نیست. اگه مامانم جاپارک پیدا نکنه میریم خونه اونوقت دندونای من خراب میشن و من دردم میگیره و گریه میکنم اونوقت تو خوشت میاد؟

بعدشم من که داشتم زیر لب هی بروزن ترانه شادمهر میخوندم :

باید جاپارک پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست   ... اونوقت سرم  داد زد و گفت :  مامان شوخی ندارم دیگه نخون حواسم پرت میشه دارم با خدا حرف میزنم که جا پارک پیدا بشه

و واقعا هم یه جا پارک توپ در نزدیکترین جای ممکن بهمون چشمک زدچشمک

دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog