خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


حس خوبی دارم . هم من هم همسرم هم پسرک. از نهار میهمان یکی از دوستان قدیمی باتفاق دوستان مشترکمان صفا و وفا بودیم و اونجا از آشنایان قدیمی که خیلی از دیدنشان خوشحال شدم هم بودند. چقدر لذتبخش بود جمع دوستانه امان که بعد از سالها جمع شده بود. چقدر خوب بود که کودکانمان بیصدا با هم بازی میکردند . چقدر قهقهه هایم بعد از مدتها از ته دل بود. دوباره کودک درونم بیدار شده بود. شیطنت دوران جوانیم دوباره در وجودم جوونه زد. جوانتر شدم. نگران کمر درد چند روزه همسرم بودم ولی خدا رو شکر او هم خوب بود و خنده هایش نشان از رضایتش از حضورش بود. وقتی غروب مردای جمع همه عازم یه گشت و گذار در دارآباد شدند چقدر خوب بود جمع سه نفره ما دوستان قدیمی ،اونم کاملا زنونه  که محرم هم بودیم و سفره دل باز کردیم .میزبانان مهربانمان ازتون ممنونم که تا شب اوقات خوبی را برایمان رقم زدید.

---------------------

شاید تو این سن و سال باید یک کمی دور و برم  رو خلوت تر کنم. دایره دوستیامو محدود تر کنم. گزیده تر آمد و رفت داشته باشم. کسانی هستند که در عین عزیز بودنشان ، اکثرا سرشار از انرژی منفی ام میکنند از بس که مایوسند و ناامید از روند   زندگی.  در تمام مدت مراوده ام ، مدام حس همدردی مرا نسبت به اطرافیان و گرفتاریهای دیگران برانگیخته میکنند و با وجود قلب بسیار مهربانشان ، مرا پر از خالی میکنند.

هستند دوستانی که میدانم خواننده این صفحه نیز هستند و با وجود قدمت بسیار زیاد دوستیمان ، این منم که پیگیر دوستیمان هستم و جویای حال. بعد از مدتها بیخبری ، بهم که میرسیم فقط حال و احوال میپرسیم و او به من میگوید چه خبر و من میگویم سلامتی و بالعکس. مکالمه تلفنیمان هم به کسری از دقیقه میکشد. ولی تعلق خاطر من به او و خانواده اش مرا وادار به صله ارحام میسازد که چون این خیابان یکطرفه است ، کسالت بار میگردد حضور تکنفره ام!

دوستی به یادگار از دوران خوش کودکیم دارم که قلبا بسیار دوستش میدارم و خاطرات بسیار بیاد ماندنی از دوران خوب جوانیمان دارم. دست سرنوشت مسیر زندگیمان را عوض کرد. من ازدواج کردم و او یالغوز ماند و زندگی تجردی را بسیار متنوع ادامه داد. من درگیر زندگی و همسر و فرزند شدم ، او درگیر کار و بوی فرند و سفر. دور افتادیم از هم. دوستش دارم خیلی زیاد ولی از آخرین دیدارمان ، خاطره بیاد ماندنی ندارم چون اینقدر از هم دور افتاده بودیم که دیگه زبان مشترک هم نداشتیم. خبردارشدم که عروس شده. خوشحال شدم و برایش پیامک تبریک فرستادم و پاسخ هم گرفتم ولی با خودم گفتم اگر عروسی هم منو دعوت کنه نخواهم رفت چرا که اینقدر این فاصله ها عمیق شده که تو بعد ها هم ادامه این دوستی را نخواهی داشت.

خدا رو شکر که در این میان دوستان خوب و دلسوز دوران جوانیم ، یلدا جون ، آتوسا جان و مهرنوش عزیزم هستند و همیشه از عشق و انرزی سرشارم میکنند.

 any way، کلید delete  رو باید رو اسم بعضی ها زد و خیلی ها را ignore کنی . چند تایی رو bold  کنی و save کنی  هر از گاهی هم یه review رو گذشته ات داشته باشی و  history بدت رو پاک کنی و cookies  رو همچنین .

دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog