خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


١- امروز فرصتی دست داد تا برم دیدن دوست عزیزی که خدا بعد از سالها بهش نوزاد پسری عطا کرده. جوجه کوچولو تازه 10 روزش بود.  سامی از کنار بچه تکون نمیخورد. هیجان زده شده بود اساسی. هی با پاهاش ور میرفت ، هی دستاشو نگاه میکرد . قربون صدقه اش میرفت و خلاصه دل و دینش رفته بود. منم که هلاک نوزاد و بچه. قربون صدقه اش میرفتم و بغلش کرده بودم و دیگه سامی اساسا دیوونه شده بود. هی خودشو مینداخت رو من . وقتی بچه شروع به شیرخوردن کرد. پسرک منم به زور خودش رو تو بغلم جا داد و هی میپرسید مامان منم اینقدری بودم ، اینجوری بودم ؟ اونجوری بودم ؟ خلاصه تا بیایم بیرون با سامی داستانی داشتیم.  امشب وقتی برای همسرم داشتم از این baby  تعریف میکردم ، سامی هی میومد وسط حرفم که مامان منم یه نی نی میخوام. ترو خدا برام یه بچه بیار. من و همسرم هم هی داشتیم در رد صلاحیت این جمله سامی شعار میدادیم که یدفعه پسرک باصدای بلند میگه : شما ها اصلا حواستون هست من فردا ازدواج کنم ، بچه دار بشم ، اونوقت طفلک بچم نه عمو داده نه عمه !!!!

2- تو ماشین و رو صندلی عقب نشسته و نان استاپ داره حرف میزنه، نظر میده و به همه کاری هم کار داره. یدفعه برگشته به باباش میگه : بابا چرا ماشینمونو عوض نمیکنی از این ماشینای باحال گرون بخری ؟ باباش هم میگه : حالا که ماشینمون خوبه و فعلا عوض نمیشه بعدشم تو این خیابونای پرترافیک و بنزین سهمیه ای ، ماشین خیلی گرون به چه دردی میخوره ؟ بلافاصله جواب میده : بقول دوستام تو مدرسه ، وقتی ماشین گرون سوار بشی ، دهن مردم همه باز میمونه و میگن اینارو !!!!

امروز بعد از دو ماه تعطیلی ، کلاس تنیسم دوباره شروع شد. تو این دوسال ، همیشه سامی رو میزاشتم پیش پدرش. بدین صورت که میرفتم اداره پدرش بچه رو تحویلش میدادم و میرفتم کلاسم ولی طبق قوانین جدید ، حراست      از ورود  کودکان کارمندان جلوگیری بعمل        می آورد. امروز بناچار با خودم بردمش کلاسم. زمین بازی ما تو یکی از معتبر ترین زمینهای تنیسه. مربی بسیار حرفه ای هم داریم. قسمت بانوان ، زمینی است مشتمل بر 6 زمین بازی تنیس در مجاورت هم. در یکی از زمینها ، مربی تازه واردی که البته من تا بحال ندیده بودمش مشغول بازی بود. مربی تنیس که چه عرض کنم ، بیشتر به نجات غریق شبیه بود. بیکینی پوشیده بود عملا". وقتی با سامی وارد شدم به من خرده گرفت که پسرتون نباید داخل بشه!! من هاج و واج مانده بودم چون چندباری باسامی رفته بودم و کسی مدعی نبود !!! یکی از دوستانم هم که پسرکی همسن سامی دارد ، جلو آمد و گفت فلانی بچه منم بیرونه سامی رو بفرست پیشش . القصه کاشف بعمل اومد که تا پسرک این خانم وارد شده ، این خانم نیمه عریان فریاد زده که من میخوام اینجا لخت باشم و بچه تو نباید بیاد تو !! بعدشم به مدیر مجوعه زنگ زده که آقای فلانی ، من تو زمینم و لختم و شما نباید اجازه بدید کسی پسر بچه اش رو داخل بیاره. اون آقا هم زنگ میزنه به مربی ما و میگه یا شاگردت رو با بچه اش بنداز بیرون یا حواست باشه که بچه نیاد چون این خانوم میخواد آزاد باشه!!!

حالم بهم خورد از هرچی آدم ندید بدید بدبخت ، که اسم خودش رو هم گذاشته مربی تنیس !! باور کنید ماریا شاراپوا هم تابحال چنین لباسی نپوشیده بود. جالبه که الان تو استخرهای زنونه از پوشیدن بیکینی جلوگیری میکنند ، اونوقت آقای مسئول مجموعه ، به لخت بودن مربی اش ، اینجوری بها میده اونم با پوششی که بقول مربی ما ، هیچ شباهتی به لباس تنیس نداشت. ( آخیش یه نفس نوشتم ، نمیگفتم حناق میگرفتم ).

4- راستی میدونستید اگه نمک رو در تابه حرارت بدید و بعدش بریزید لای یه حوله و بزارید رو کمرتون که دچار اسپاسم شده ، معجزه میکنه؟؟؟؟

دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog