خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


امروز هم براي چكاپ هفتگي رفتم دكتر. دكتر معتقده كه خودم خيلي بيشتر درشت شده ام ولي بچه خيلي نه!!!! خلاصه معرفينامه داده بهم براي كلينيك بيهوشي بيمارستان . فردا بايد برم يكسري معاينه و آزمايش.
تاريخ زايمان هم همان 24 ارديبهشته. 10 روز ديگه .......
دو روزه اين پدر سوخته خيلي بهم فشار مياره طوري كه ديگه دلهره زايمان را دارم فراموش ميكنم و دوست دارم زودتر بياد بيرون . بقول دختر دائيم اين روزهاي آخر زايمان عين يك ساعت مونده به افطار ماه رمضون ميمونه . تمام طول روز را تحمل كرده اي اما نزديك اذان كه ميشه داري غش ميكني و ثانيه ها دير ميگذرند.
امروز داشتم بخودم تلقين زايمان طبيعي را ميكردم كه دست برقضا يكي از شبكه هاي ماهواره اي تصاويري از زايمان در هند را نشان داد كه بدبخت زنه در حال موت بود و پزشك مربوطه تنها كاري كه ميكرد مدام با بيرحمي تمام او را معاينه داخلي ميكرد كه صداي ضجه هاي زن بينوا بيشتر به آسمان ميرفت . خلاصه كلي روحيه گرفتم و به استقبال همان سزارين خودمون رفتم.
التماس دعا
یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٢ | ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog