خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


یه جورایی آدم به خونه و زندگیش عادت میکنه. به اطاقش به حیطه زندگیش ، به چیزایی که داره و بهشون دلبسته است.  این خونه میتونه یه چهار دیواری باشه که توش نفس میکشی و یه سقفی داره که تو و عزیزانت رو پناه میده و هی تیر و تخته توشو زیاد و کم میکنی و دور خودتو شلوغ میکنی و بعضی وقتا کلافه میشی ولی خوب به داشته هات هم عادت میکنی. این خونه میتونه مجازی باشه . جایی باشه که تو از حال و احوالتو و احساساتت و روزای خوب و بدت مینویسی تا برای خودتو و پسرکت بیادگار بمونه. حالا دیگه 8 ساله که این خونه رو دارم . از سن کنونی پسرکم هم بیشتره و معلومه که بهش عادت کردم. تو این خونه یه عالمه دوستای دیده و ندیده پیدا کردم. از خیلی هاشون همدلی دیدم و از بعضی ها هم نارو . چه کنم این خونه هم بخش کوچکی از این دنیاست . پر از خوبی و بدی پر از حضور آدمای خوب و بد فقط فرقش اینه که این خونه یه کلید داره که میتونه درو رو بعضی ها باز بزاره رو بعضی ها هم ببنده. ولی امان از وقتی که چشم نامحرم از پشت پنجره این خونت به داخل دوخته میشه و تو با پرده های ضخیم هم نگاه هیز و عوام فریبانشونو نمیتونی قایم کنی.

پی و ستون این خونه 8 سال پیش ریخته شد و اونموقع اینقدر آپارتمان سازی تو دنیای وبلاگستان مد نشده بود . هنوز داشت خونه های ویلایی  ساخته میشد. از وقتی آپارتمان سازی تو این فضا ایجاد شد، ارتباط همسایه ها هم بیشتر شد . خوبه خیلی خوبه چون خیلی وقتا همین همسایه های مهربون این خونه هستن که غبار دلتنگی و غم رو از دل من صاحبخونه برداشته اند. همین همسایه ها هستن که تو شادیها و غمهای من شریک شدن و من فهمیدم که بابا تو این خونه تنها نیستم.

تو این 8 سال خیلی ها باهام ستیز کردن و اومدن رو دیوار این خونه برام بد و بیراه نوشتن، بهم تهمت زدن و باهام لج کردن . جسته و گریخته شناختمشون ولی خوب هرجا زندگی کنی هستن آدمهایی که نمیتونن با آرامش ببیننت و باید بهت زخمی وارد کنن.

8 سال پیش تو این خونه صدای یک نوزاد طنین انداز شد و حالا درودیوار این خونه نشان از یک پسرک کلاس دومی داره که داره برای نفس کشیدن تو فضای این خونه بهت روح میده.

نمیدونم تا چند وقت میتونم صاحبخونه اینجا باشم. چند وقت دیگه طول خواهد کشید تا کلید ورود به این خونه فقط تو دستای خودم باشه. ولی امیدوارم که بتونم کدبانوی خوبی هم باشم تا حوصله مهمونام سر نره.

 

شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog