خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


دیروز جمعه ساعت 6 و سی دقیقه صبح که سامی رو از خواب بیدار کردم که پاشو حاجی کوچولو  وقت سفره ، اینقدر شتابان بلند شد و پرید بغلم و زار زد که اشکم رو درآورد. بهش میگم چرا گریه میکنی ؟ میگه اشک شوقمه.

ساعت 10 و سی دقیقه صبح با هواپیمای ماهان ، خانواده 3 نفری ما + پدرشوهر و مادر شوهر و خاله شوهرم ، بدون تاخیر بسمت جده پریدیم.

به محض take off   صدای صلوات مسافرین ، تلنگری بود که بدانیم این سفر با همه سفرهایمان متفاوت است. بعد از 3 ساعت و 15 دقیقه به فرودگاه جده رسیدیم.

 برخلاف شنیده هایمان برخورد مسئولین تشربفات فرودگاه بسیار با ایرانیان خوب بود و اکثرشون هم با سامی شوخی میکردن.  اولین چیز عجیبی که به چشممان خورد. وضو گرفتن اهل تسنن در دستشوئی فرودگاه بود که چقدر راحت لبه پاشویه های دستشویی مینشستند و دستها و پاهایشان را کامل میشستند. برای ماهای ایش ویشی ، نشستن تو دستشویی و پاشیده شدن آب به لباسمان ، فاجعه است.

سوار اتوبوسهای ولوو شدیم به سمت مدینه حرکت کردیم.

سامی در قسمت بار اتوبوس و مشغول جاسازی چمدانها

 مسیری 386 کیلومتری از جده به مدینه. دو طرف جاده تا چشم کار میکرد بیابان بود و شتر فراوان. اینقدر خواب زده بودم که هرچه چشمانم را بهم فشار میدادم هم خوایم نمیبرد. سامی هم در این میان حسابی ورجه وورجه میکرد.

بعد از طی 200 کیلومتر به استراحتگاه رسیدیم که در واقع سالن غذا خوری بزرگی بود که خیلی با احترام ازمون پذیرایی کردن. البته ساعت حدودا 4 بعد ازظهر بود  و نهار یک پرس مرغ کنتاکی شده بود که خوشبختانه مزه اش هم خوب بود. بعد از سوختگیری، دوباره سوار بر اتوبوس شدیم. باورتون نمیشه ولی مسیر باقیمانده برای من خیلی سخت و طولانی گذشت . خیلی بیحوصله و خواب آلود و خسته رسیدیم به هتل. هتل الرواسی الذهبی.

بهمون گفته شد که سریعا به اطاقهایمان برویم  و نماز مغرب و عشایمان را بخوانیم و غسل زیارت بکنیم و بعد از شام سریعا به سمت مسجد النبی برویم. من یکی که خیلی درب و داغان بودم. شام هم چلو ماهی سوخاری بود که بوی مزخرفش آنچنان فضای رستوران رو گرفته بود که من بخوردن پیاله سوپم اکتفا کردم و اومدم تو لابی. هتل ما تا مسجد انبی 10 دقیقه پیاده فاصله داره. دیشب هوا هم عالی و خنک بود. شاید باد خنکی که میوزید کمی از خواب آلودگیم کم کرد. پشت سر روحانی براه افتادیم. اینجا رو حجاب خیلی تاکید میکنن. قابل توجه اونایی که خیلی نگران چتری های همیشه ولو رو پیشونی من بودن ، بگم که دیشب بنده با حجاب کیپ و چادر ، خودم را هم متعجب کرده بودم. مرتبا روحانی می ایستاد و تو ضیحاتی درباره مسیر میداد و ماهم خسته دنبالش روان بودیم. محوطه بیرون حیاط حرم مملو از دستفروش بود. 10 دقیقه ای رو بروی حرم و رو بروی قبرستان بقیع ایستادیم و دعا خواندیم. خانم بغل دستی من اینقدر بلند بلند زار میزد که نگو. ولی راستشو بخواید من اینقدر بیحوصله بودم که اصلا جوگیر نشدم. سامی هم که نق میزد که خوابم میاد و میخوام برم هتل.

اینقدر نق زد که من وارد نشدم و با سامی برگشتم

ادامه دارد

شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog