خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 

روز دوم

سحر شنیدم که زنگ بیدار باش تلفن برای نماز جماعت در حرم ، به خواهش افراد کاروانمون بصدا درآمد ولی شدت خواب و خستگی ما بحدی بود که هیچکداممان بلند نشدیم. نماز صبح را بصورت فرادی در هتل خواندیم.

بعد از صرف صبحانه من بهمراه مادر شوهر و خاله همسرم و سامی عازم یکی از فروشگاهها شدیم فروشگاه استار مکس.در فروشگاه   تنوع لباس بسیار زیاد بود. برخلاف کشورهای اروپایی که سایز بزرگ به سختی پیدا میشه. اینجا بفور میتوان یافت. فقط بدیش اینه که لباسها بیشتر طرح عربی داره بسیار بلند و گشاد. طره ای از موهای من از زیر مقنعه درآمد و دیدم آقایی ایرانی اومد سمتم و گفت خانم لطفا حجابتون رو درست کنید. خیلی لجم گرفت. وقتی هم سوار تاکسی شدیم خود این اقا هم جلو نشست به مقصد هتلی در نزدیکیمون. مردک خودش چش و چارش بیشتر ازهمه میچرخید. مردان عرب هم بد زنان ایرانی را دید نمیزنن. موقع پیاده شدن از تاکسی ، راننده  به من گفت خداحافظ خانوم زیبا.

قربونش برم همشون هم فارسی دست و پا شکسته بلدند حتی فحشهای ایرانی رو هم میدانند.  دور از حون همه اصفهانیها و گلاب به روشون ، تا باهاشون چونه میزنی میگن اصفهانی هستی /// ؟ اصفهانیها خسیس.

بعد ازظهر من در لابی هتل نشسته بودم که کاروانی از مشهد مراسم وداع از مدینه را داشتند . همه با لباسهای احرام تو سالن اجتماعات جمع شدن و به حرفای روحانی کاروانشون گوش میدادن. تازه حس غریبی منو گرفت و فهمیدم که کجا اومدم. چشمهای من خیس تر از اونا بود. بعد از این مراسم هم جلسه کاروان ما با روحانیمون بود. من و مادر همسرم روی همون مبل لابی نشستیم و جماعت همه رو زمین  و داخل سالن اجتماعت که سه پله بالاتر از ما بود. جالبه که یه عده من جمله هیئت پذیرایی و خدماتی اعزامی هتل  از صبح من و همسرم رو پای کامپیوتر دیده بودن و فکر میکردن ما از لحاظ بار معنوی چیزی حالیمون نیست و جالبتره که تو سوالاتی که به عنوان مسابقه طرح شد یکییش رو فقط من دست بردم بالا و جواب دادم و جایزه گرفتم یکیشو باز من و همسرم دست بردیم بالا + سه چهار نفر ، صبحشم سامی یه نقاشی از مکه کشید و جایزه برد.

غروب هم همگی رفتیم فروشگاه القمه. اینجا خرید رفتن هم حکایتی داره. بعد از نماز ظهر تا ساعت 4  همه فروشگاهها تعطیلن. بعد نماز عصر خونده میشه حوالی ساعت 4 و نیم و رسما مغازه ها بعدش باز میکنن. تا میری تو فروشگاه بچرخی ساعت 6 و نیم نماز مغربه دوباره بیرونت میکنن یه نیم ساعتی طول میکشه تا نمازشون خونده بشه دوباره میری تو فروشگاه و تا میجنبی ساعت 8و نیم نماز عشا باید خونده بشه. 

 

روز سوم

از صبح که از خواب پاشدم حال خوبی دارم. کاملا آمادگی خلوت کردن با خودم رو دارم. پس قصد میکنم که تنها برم زیارت

 

 

پینوشت : از مسجد النبی برگشته ام. بی نظیر بود. اولا اینکه هوا بسیار عالی بود. چادرم را کیپ به خودم پیچیده بودم. نسیم خنک صبح حس عالی بهم میداد

از درب ( باب علی ) که مخصوص ورود بانوان است وارد شدم. اول از همه مسحور زیبایی آن شدم. ستونهای بلند و یکدست و طاقهای عظیم و زیبا . باورم نمیشد که بر سنگفرش سفید مسجد پیامبر قدم میگذاشتم و جماعتی را میدیم از همه اقوام و ملل در رنگهای مختلف پوست و لباس. در گوشه ای ایستادم تا نمازی به روح پدر و مادرم هدیه کنم که اون حال دل انگیزی که تو این دو روز گذشته گمش کرده بودم رو پیدا کردم.  خدایا شکرت که این فرصت رو به من ارزانی داشتی تا در مکانی که پیغمبرت نماز میگزارد ، قامت ببندم و به نماز بایستم.

خدا شاهده که تو ساعاتی که اونجا بودم اسم تک تک افرادی رو که از من التماس دعا داشتند رو بردم امیدوارم که نایب الزیاره همتون باشم.

متاسفانه اینجا زنان را به پشیزی هم حساب نمیکنن. از این روست که در اصلی حرم یعنی جایی که اصطلاحا به آن روضه رضوان میگویند و درب خانه حضرت فاطمه و منبر پیامبر وجود داره در ساعاتی از شبانه روز باز میشه و آنهایی که رفته اند میگوبند ازشلوغی فاجعه ای است . ولی امیدوارم بتوانم یکبار ان را ببینم.

اونایی که تا بحال اینجا آمده اند میدانند که قبرستان بقییع روبروی مسجد پیامبر است. در راه برگشت به ان سمت رفتم . جایی بود که پله دیواره پایین قبرستان کوتاهتر بود. بالا رفتم . از پشت پنجره مشبک آن به زمینی خشک مملو از خاک خشک و تکه های کلوخی که به عنوان سنگ قبر بکار میرفت ، نگریستم. کبوترهایی هم در آنجا مشغول خوردن دانه هایی که مردم برایشان میریختند ، بودند. دروغ چرا ؟؟؟؟ هیچ حسی نداشتم. حتی غربتی هم منو نگرفت. اینقدر خشک و برهوت بود که هیچ چیزی در من بربیدار نشد. ولی بازم اونجا با ذکر فاتحه ای از همه کسانی که ازم التماس دعا داشتند ، دعا کردم. 

نهار = مجددا ماهی با پلو

متاسفانه بوی ماهی حالم رو حسابی خراب میکنه. ظرف سالادم رو با میوه هایم برداشتم و رفتم تو اطاقمون.  یکی از شبکه ها داشت  فیلم محمد رسول الله را پخش میکرد. وای چقدر دیدن این فیلم حالا و اینجا لذت داره. مخصوصا اون قسمتی که شتر پیامبر مکان احداث مسجد رو تعیین میکنه. وای من امروز در همین مکان بودم. حس خیلی خوبیه. البته آن دیرکهای چوبی و سقفهای پوشیده از برگ و نی و خیزران کجا و این عمارت زیبا با معماری بی نظیرش کجا؟؟؟؟

 

 

پینوشت : سامی حالش خوبه. خداروشکر کمتر اذیتمون میکنه. یه توپ خریده و وقتی بیکاره تو راهروی هتل بازی میکنه. تو هر فروشگاهی هم که میره فقط میره سمت لباسهای ورزشی. بیچارمون کرده لباس لمپارد چلسی _ مسی - با دوسه تای دیگه که من یادم نیست . هر روزم دوسه باری میپوشدشون.  راننده های تاکسی خیلی از سامی خوششون میاد. سامی وارد که میشه میگه مرحبا وقتی هم که پیاده میشه میگه شکرا جزیلا. اونا هم پیاده میشن یا میبوسنش یا به سرش دست میکشن. که من در هر دو صورت چندشم میشه. خلاصه به قول طنز مهران مدیری " خیلی CARE  میکنند و خیلی خونگرمند" !!!! تو تاکسی که میشینیم معمولا راجع به تعدد زوجه صحبت میکنیم. اکثرشون میگن نه آقا چرا 4 تا زن ؟؟؟؟ زن یکی کافیه ولی همشون بچه زیاد دارن.

راستی اینترنت هتل وایرلسه. سرعتش هم عالیه. بدون فیلترینگ. به راحتی به فیس بوک میرمچشمک

دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog