خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


امروز زیارت دوره داشتیم. صبحانه ساعت 6 صبح و حرکت ساعت 7 صبح

اولین مکان محل جنگ احد بود. کوه احد و قبرستان احد و مزار حمزه عموی پیامبر. اینقدر هوا خنک بود که نگو. سامی میلرزید.چادرم را از کیفم درآوردم کشش رو انداختم دور سرش و چادر رو دوسه دور پیچیدم بهش. یک قیافه مسخره ای شده بود که بیا و ببین

 

سامی در بالای کوه احد

حاج آقای کاروان همه رو جمع کرد و کلی قصه از زمان جنگ گفت و از شهادت حمزه گفت که یک عده های های گریستند و ما نگریستیم.

مکان دوم. مسجد فتح خندق و سلمان فارسی که دیگه آفتاب میتابید خفن و ملت زیر آفتاب جمع شده بودن و روحانی مشغول داستانسرایی. ما که چیزی نمیشنیدیم. مسجد مخروبه عمر هم بود که بیشتر پاکستانی ها می رفتند

سه نسل: پدربزرگ و پدر و نوه

مکان سوم: مسجد ذو القبلتین بود که درآنجا به حضرت محمد وحی میگردد که قبله مسلمانان از بیت المقدس به کعبه تغییر کند. اینقدر در پله برقیهای این مسجد ازدحام بود که ما از خیر دیدنش گذشتیم

 

روحانی کاروان و سامی و پدربزرگش

مکان چهارم : مسجد قبا

حیاط مسجد قباحیاط مسجد قبا

روایت است که خواندن دو رکعت نماز تهییت ثواب یک حج عمره را دارد. خدا شاهده که به نیت همه اونایی که التماس دعا داشتند نماز خوندم. سامی هم یه بیست رکعتی خونده بود. یه نیت دوستاش و پسر عمه اش علیرضا و پسر دائیش بامداد و اختصاصی برای عمه منهم خونده بود . بقیه اش رو هم میگفت برای همه فامیل و عمه هاش و دائیش و مادر پدر من خونده بود. بچم قربونش برم نورانی شده بود.  از همه بدتر وضو گرفتن تو وضوخانه های این مساجده که اشک من دراومده بود. وای باید قیافه های کرو کثیف این هندی پاکستانیها و بنگلادشیها رو میدیدید که اگه ازدحام بود جلوی در ورودی همون توالت هم نماز میخوندند کلافه

ظهر رسیدیم به هتل و بعد از نهار و زیر باد خنک کولر هممون بیهوش شدیم تا بعد ازظهر. غروب و برای نماز مغرب و عشا رفتم حرم. ازدحام وحشتناک بود. به زحمت یه جا پیدا کردم و نماز مغرب و نمازهای مستحبی ام رو خوندم و منتظر ماندم تا زمان نماز عشا. بالاخره اقامه خوانده شد. امان از این نماز جماعتشون. باور کنید پشیمون شده بودم و میخواستم در برم. اولا قنوت که ندارن دوما پیشنماز فکر کنم بجای سوره توحید تصمیم داشت سوره بقره رو بخونه. مگه تموم میشد. حالا این وسط داشته باشید صدای جیغ و ضجه بچه های نوزادی که ماماناشون سر نماز بودن. یکی دوتاشون که فکر کنم خفه شدن از بس که جیغ زدن. بعد از هر سجده هم 5 دقیقه مینشستند من نمیدونم چی میگفتن . خلاصه که تنها چیزی که در نماز جماعت من اثری توش نبود تمرکز بود. تو فواصل بیکاریش یا داشتم سقف رو نگاه میکردم و در عجب از معماریش بودم یا صدای بچه های معصوم را میشمردم. آخه این چه مسلمونیه که بچه ادم داره کبود میشه از گریه و تو بی تفاوت به نماز بایستی. خلاصه که نماز که تمام شد من الفرار.

شب هم به اتفاق به بازار رفتیم که باید بگم دیگه حالمون از هر چی لباسه داره بهم میخوره. کسی میدونه اینجا غیر از لباس میشه چیز دیگه ای پیدا کرد یا نه؟؟؟؟؟

سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ | ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog