خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


با عرض شرمندگی تمامی روز پنجم صرف امور دنیوی شد.

حالمان از هرچه  فروشگاه لباسه بهم میخوره. بخدا اگه این زوار ایرانی اینجوری که پول به عربا میدن تو کشور خودمون خرج کنن خیلی بهتره. دیروز فقط رفتیم فروشگاه سنترپوینت که  تو  اینهمه فروشگاه  که دیدیم فروشگاه با کلاسی بود همه مارکدار و گران. البته فقط سامی به مراد دلش رسید و چندتایی اسباب بازی خرید که خوشبختانه تخفیف خوبی هم داشت.

دیروز یکی از همین تاکسی چی های مفتی ، پسر جوانی بود . تا نشستیم تو ماشین گفت شما ایرانی هستید؟ تا گفتیم آره ، یه موزیک نیناش ناش عربی گذاشت و شروع کرد به قر دادن و بشکن زدن. دروغ چرا ماهم خوشمان آمدخجالت با موبایل ازش کمی فیلم گرفتم که تا فهمید پیاده شد و بهم گفت که الله وکیلی راضی نیس و منو مجبور کرد که پاکش کنم در عوضش سی دی عربی رو به عنوان دلجویی بهم داد. لبخند

چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog