خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


از صبح امروز با دلشوره و تشویش از خواب پا شدم. خیلی خیلی استرس دارم. صبح رو هیچ جا نرفتم و ترجیح دادم تو اطاقمان بمانم . همش دارم به فردا فکر میکنم.

ساعت 3 بعد ازظهر 2 تا کاروان مراسم وداع داشتند. اومدم تو لابی که ببینمشان. اینقدر اشک ریختم و گریه کردم که اونا اومدن پیشم و بهم گفتن خانوم شما که دلتون اینقدر شکسته است برای ما هم دعا کن.  حس عجیبیه وقتی جماعت احرام پوشیده رو میبینم. بکی از مسئولین ایرانی هتل که داوطلبانه هرساله برای خدمت به اینجا اعزام میشه برای من و همسرم حرف زد و میگفت بعد از 8 بار مشرف شدن ، هنوز که هنوزه وقتی میره مسجد الحرام همون حس اول رو داره. اون حرف میزد و من اشک میریختم بنده خدا اینقدر من بغض داشتم که اونم بغض کرد و گریه اش گرفت. آخرین جلسه توجیهی در مدینه هم برگزار شد. سامی هم از روحانی کاروان بخاطر روانخوانی نمازش ، جایزه گرفت و کلی جلوی هم از این حاجی کوچولوی ما تعریف کرد. البته سامی تا جایزه اش را گرفت بدو آمد تو لابی و نشست مسابقه پرسپولیش رو تماشا کرد.

غروب هم دسته جمعی برای وداع رفتیم مسجد النبی.

 اینقدر جمعیت زیاد بود که من و مادرهمسرم به سختی جایی برای نماز پیدا کردیم. هیچکس اهمیت نمیده که تو داری نماز میخونی . من و مادر شوهرم با یک فاصله معقول درکنار هم داشتیم نماز میخوندیم که یکدفعه یه ویلچرنشین یه زور خودش رو بین ما جا داد. اینبار دیگه قید نماز جماعت رو زدیم و خودمون نماز فرادی مغرب و عشا و حاجت خوندیم.

شب قرار بود بعد از شام به اتفاق همسرم یه سر بریم خیابان شارع السلطان که تمامی برندهای معروف اونجا شعبه دارن. اما همسرم اینقدر خسته و خواب آلود بود که ترجیح داد بخوابه

پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog