خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


مزده بده ، مژده بده یار پسندید مرا

آینه در آینه شد ، دیدمش و دید مرا

تابحال فکر میکردم زیباترین لحظه عمرم میتونه اون لحظه ای باشه که برای اولین بار پسرکم را دیدم . ولی حالا فکر میکنم زیبا ترین لحظه عمرم میتونه دیدن خونه خدا باشه.

:

دیروز ساعت 3 تو لابی هتلمون در مدینه جمع شدیم. ههمون لباسهای احراممون رو پوشیده بودیم. برای سامی هم یه دشداشه خریدیم با یه کلاه که مثل بچه عربا ازین ور به اونور میدوید. لحظه سختی بود . من که از شدت استرس از خود بیخود بودم. روحانی کاروان کمی نوحه خوند و اشک همه رو درآورد بعدشم هممون از زیر قرآن رد شدیم و رفتیم سوار اتوبوسها شدیم به مقصد مسجد شجره.

مسجد شجره یه مسجد باصفا است که تا هتل ما 6 کیلومتر فاصله داشت.

از همون در مسجد ، مردان و زنان از هم جداشدند. سالن نمازخانه خانمها بیش از حد کوچک بود. بزور جایی پیدا کردیم. خانم مبلغه ای آنجا بود که دوباره شروط احرام را برایمان توضیح داد و بعد هم مراسم تلبیه ( لبیک گویی ) اجراشد که اشکهای منو دوباره روونه کرد. با گفتن لبیک محرم شدیم. تا اذان مغرب 2 ساعت فاصله بود. همه به حیاط مسجد آمدیم و جایی برای نشستن پیدا کردیم. زیبا بود . دسته دسته زنان با ملیت های مختلف و لباسهای متفاوت احرام می آمدند. ناگهان صحنه ای دیدم که دوباره اشکم رو روان کرد. پسرکم را دیدم که محرم شده و حوله سفییدی برکمر و حوله دیگری بر دوش انداخته.

اینقدر قربان صدقه اش رفتم که مسخره بازیش گل کرد. همسرم گفت همه بهش گفتند که حیفه که سامی تا اینجا اومده محرم نشه. بنابراین از همون مسجد شجره برایش حوله احرام و دمپایی سفید خریده بود. 

خلاصه نماز مغرب و عشا را در همان حیاط خواندیم و پشت سر مدیر کاروان لبیک گویان بسمت اتوبوسها رفتیم و عازم سرزمین وحی شدیم.

خداراشکر ، اینبار اتوبوس بهتری سوار بودیم که با سرعت خوبی هم میراند اما باز هم تحمل 4 ساعت سخت بود.

هتل محل اقامتمان ، برج B الابراج التیسیر است. هتلی 4 ستاره و بسیار عظیم . با امکاناتی به مراتب بهتر از هتل مدینه. روحانی کاروان ازمون خواست که به اطاقهایمان برویم تا نماز صبح استراحت کنیم و بعد از نماز و خوردن صبحانه ساعت 5 و 30 دقیقه پائین باشیم.  بقول سامی تختهای اطاقمان شاسی بلند ند. با اینکه بسیار راحت است ولی نتوانستیم به راحتی بخوابیم. ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه بهمون زنگ زدند وبیدارمان کردند. وضو گرفتیم و نماز خواندیم و ساعت 5و نیم در لابی بودیم و سپس با اتوبوس های خط 7 ایستگاه ام القری به نزدیکی مسجد الحرام رسیدیم. هوا کاملا روشن بود. هر چه از حال و هوایم بگویم نمیتوانم خودم را توصیف کنم. از باب فهد وارد مسجد الحرام شدیم. اشکهایم تمام صورتم را خیس کرده بود. از دور گوشه ای از پرده سیاه خانه خدا را می دیدم که من به آن نزدیک و نزدیکتر میشدم. بعدا سامی و مهرداد گفتند که صدای هق هق من بسیار بلند بوده.  نزدیکتر شدیم و وارد حیاط گردیدم خانه خدا با همه عظمت و سادگیش روبرویم بود. همه به سجده افتادیم.  بی نظیر بود. زیباترین لحظه زندگیم رقم خورد. فقط خودت را میدیدی و او را.  درسته که میگن خدا همه جاهست ولی دقیقا تو همینجایی که من ایستاده بودم بیشتر حسش میکردم انگار که واقعا او میزبانی بود که در خانه اش را به روی من میهمان بازکرده بود.  

از رکن حجرالاسود طواف را شروع کردیم. سیل جمعیت اورا پیش میبرد گاهی تا 5 قدمی خانه اش میرفتی و گاهی 4-5 متری فاصله می افتاد. هرچه ذکر بلد بودیم میگفتیم . من و مادر شوهرم و خاله همسرم در کنار هم بودیم و تکه ای از چادر هم را در دست داشتیم. ذکر لااله الاالله و الله اکبر خیلی زیبا بود. هر بار که به حجر الاسود میرسیدی یک دور تمام میشد و با بلند کردن دست و گفتن الله اکبر مجددا طواف بعدی راشروع میکردیم. تمام مدت در یک دستم تسبیح جانماز مامانم بود و فاتحه میخواندم و اسم یکی یکی شما عزیزانی که التماس دعا داشتید رو میبردم. بعد از 7 دور طواف، نماز درپشت مقام ابراهیم را خواندیم. سامی را دیدم که با پدر و پدربزرگش همراه بود و تا منو دید داد زد مامان من حاجی شدما!!!

بعد کمی از آب زمزم خوردیم و رفتیم برای سعی صفا و مروه. اینجا من در کنار سامی و همسرم بودم. بعد از دور سوم بود که سامی کم کم شکوائیه اش شروع شد. خلاصه با سلام صلوات 7 دور آنهم تمام شد.  تو این 7 دور هم فرصت خیلی خوبی بود که بیاد همه باشم و نام ببرمشون. به خودم میگفتم شاید خواب میبینم. من کجام ؟

بعد از دور هفتم در مروه ، عمل تقصیر را انجام دادیم و تکه ای از مو و ناخن خود را گرفتیم. ساعت حدود 9 صبح بود و آفتاب کاملا صحن مسجد الحرام را پوشانده بود. حالا باید 7 دور طواف نسا را انجام میدادیم. باز هم ما 3 نفر با هم بودیم.  بسیار گرم و شلوغ و طاقتفرسا بود. سامی اشکش دراومده بود. وسطاش میگفت من دیگه نمیخوام حاجی بشم، غلط کردم . شبیه اسنک شدم ، پختم .... کلی قربون صدقه اش رفتیم ولی باور کنید خیلی سخت بود. بعد هم طواف نسا و اتمام مراسم احرام

 

 

ادامه داد.....

جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog