خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


فردا تولد 39 سالگیمه.

زود گذشت. من شاید گذران 27 یا 28 سالشو حس کردم اینو عمیقا میگم.  شعاری حرف بزنم میشه اینکه : دلت باید جوون باشه وگرنه این اعداد هی بالاتر میرن .

39 ساله میشم خیلی کارها رو پارسال همین موقع عهد بستم که انجام بدم چندتاشون شد چندتاشون نشد. امسال هم مثل همه این سالها که اومدند و رفتند ، روش . چی میشه مثلا"؟؟؟

یه چیزو دارم مزه مزه میکنم جدیدا و تجربه ایضا" که زندگی رو نباید سخت بگیری . دنیا میگذره و چه بهتر که راحت تر بگذره. بزرگ شدم . بانویی در یک قدمی 40 سالگی اما خدا وکیلی هنوز نفهمیدم که بایکسری از آدما چطور برخورد کنم؟ اونایی که دورو و موذیند بخصوص. یا اونایی که بهشون لبخند میزنی و اعتماد میکنی بعد از یه مدت با دهان چهارطاق بازشده به رفتارشون خیره میشی ..... اگه شما فهمیدید به منم بگید . پیر شدیم و نفهمیدیم!!!

از خدا متشکرم که تا الان 39 سال رو بهم ارزانی کرده و خداروشکر بی خطر و بیماری بوده. الهی که باقیمانده اش هم ختمی به خیر بشود.

یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog