خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


شیطونکم ، برات گفته بودم که برای من ، سوم دبستان پر از خاطره های زیباست. در سال سوم دبستان ، من داشتن یکی از بهترین آموزگارهای دنیا رو تجربه کردم. خانم جباری عزیز که چقدر مهربان و دلسوز بود ( ناگفته نماند که من هم سوگلی اش بودم ). چقدر برایم ماندنی بود وقتی که به علت اوریون ناگزیر به یک هفته غیبت شدم و این معلم مهربان چند بار به منزلمان زنگ زد تا جویای حالم باشد.

بازیگوشم ، خدارا شاکرم که تو بزرگتر شده ای ، قد کشیده ای  و بسلامتی به کلاس سوم پا گذاشته ای. خدا را شاکرم که به رفتن به مدرسه عشق میورزی و اولین روز را با ذوقی وصف ناپذیر راهی شدی. البته بماند که بقول خودت نصف این ذوق مربوط به دیدار دوستانت و شیطنت های زنگ تفریح خلاصه میشود.

پسرک فوتبالیست من ، امسال نیز برای ششمین سال متوالی ( از مهدکودک تا بحال ) است که با مبین همکلاس شده ای که بقول خودتان اینقدر سر کلاس حرف میزنید که همون روز اول شما را از هم جدا مینشانند.

جوجه زبون دراز من ، که دندانهای شیریت اینقدر دیر لق شدند که دیگر از شدت فرسایش به ریزترین حد خود رسیده بودند و حالا که شروع به افتادن کرده اند به یکباره 4 تا همزمان افتادن تا وقتی میخندی ، رنگ صورتی لثه ات به سفیدی دندانهای هم کلاسیهایت طعنه بزند.

قربونت برم کلاس سومی من که وقتی روپوش سورمه ای تیره ات را میپوشی ، چهره ای بزرگتر پیدا میکنی و دل من در جستجوی چهره سالها بعد تو غنج میزند و دلتنگ میشود.

 از راست : معین ( کلاس دومی ) ، سامی + مبین + متین

چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog