خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


پسرک دلخور من که وقتی با لب و لوچه آویزوون داشتی میرفتی مدرسه اینقدر قیافه ات شبیه دوران کودکیت شده بود که یک آن میخواستم بغلت کنم و نزارم از پیشم بری.

از دیشب که اعلام شد بخاطر بارش برف مناطق 1 تا 5 تعطیلن ما پروژه ای داشتیم. جیغ و فغان و اشک و پرتاب کیف و کتاب و بعدشم بدون شام خوابیدن . از ساعت 6 و نیم صبح هم سامی خودش پا شده بود و نشسته بود ببینه آیا فرجی میشه یانه؟

بابا تو این روز برفی سرد ؛ چرا دل همه بچه ها شاد نمیکنید آخه. خوب تعطیلش میکردین همه دورهم بودن دیگه ؟ خوشی های مقطعی بچه ها هم شده مال بالا بالا ها. هوا سرده برف هم میباره. همه جای تهران هم برف از 20 سانت گرفته تا یه نموره نشسته مگه نه؟ خوب میزاشتین دلشون خوش میبود دیگه!!!!

 

 

پینوشت: قیافه همسرم صبح خیلی جدی بود وگرنه وسوسه پیشنهاد به نرفتن مدرسه در وجودم لبریز بود.

چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog