خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


آدمها ، موجوداتی عجیبند و مسلما روابط بین آدمها عجیبتر. بی هیچ بهانه و سوالی دل میبندی و بی هیچ منطقی گریزان میشوی از تداوم یک رابطه.

امروز پرونده دوستی من با یکی از دوستان مثلا نزدیکتر از خواهر ، خاتمه یافت برای همیشه. بعد از دو ماه بیخبری با چاشنی انتظار ، تمامش کردم و رفت به بایگانی بی در و پیکر این دل وامونده من پیوست.

آدمها عجیبند . منم یه آدم عجیبم مثل همه آدما. اونم یکی بود مثل من . عجیبی این رابطه نزدیکی حس و حال و درک متقابل 70 - 80 درصدی بود که توی تمام این سالهای دوستی ، گره های کور وابستگی و تعلق رو کورتر میکرد. اما دقیقا از جای همون گره ها ، این ریسمان پاره شد و انقدر کوتاه شد که دیگه بهم نرسید تا دوباره گره ای بخوره.

پایان این دوستی هم ، تلنگری است برای من که بدانم چقدر میتوان بی اعتماد بود به همه دلبستگی ها. از همه میترسم. انگار که تو جشن بالماسکه ای زندگی میکنم که همه نقاب دارند و تو براحتی با همه اونایی که نقابشون مهربونتر و دلنشین تره ، نزدیک میشی و بعد از یه مدت مهمونی تموم میشه و واویلا از زیر نقاب !!!!

این دوستی تمام شد. دوستی که گمان میبردم همانند یک پیوند خونی ، پابرجا خواهد ماند. غمگین نیستم شاید چون پوستم کلفت تر شده شایدم چون بهت زده تر از اندوهم.بیشتر دلواپس پسر معصومم هستم که چگونه میتوانم برای اون وجود پاک و بی غل و غش و مهربان ، توجیه مناسبی درخصوص ختم این رابطه داشته باشم؟ شاید هم پسرکم باید بیاموزد که براحتی اعتماد نکند ، براحتی دل نبندد ، براحتی ....

چقدر متنفرم از داشتن این همه سیاست تو زندگی که بدانم در اینصورت چه میشود یا درآن صورت چه نمیشود و من چه مواضعی میتوانم بگیرم ..

تا 40 سالگیم راه زیادی نمانده. اگر گذر زمان مثل این چند ماه ، بر من به سرعت برق و باد بگذرد، به زودی 40 سالگی را تجربه میکنم که میگویند برای زنان اوج بلوغ فکری است و برای مردان شروع دوران شیرین چل چلی ...

آیا 40 سالگی من به من یاد خواهد داد که چراغهای رابطه را کم مصرف کنم تا از پس هزینه های هنگفت آن بربیایم یا نه؟؟؟؟

مخاطب خاص دارد : ازت کینه به دل ندارم . مدتی از دستت عصبانی بودم ولی حالا دیگه خالیم از هر احساسی به تو و خانواده ات. شاید یه روزی دلم برای روزهای خوش با هم بودنمان تنگ شود ولی با شناختی که تو حالا از خودت بمن دادی ؛ دیگر دریچه جدیدی از دوستی برویت باز نخواهم کرد. تو باش و افکار پریشان و اعتماد به نفس بی حد و حصرت و لذت تنها بودنت که همیشه به آن میبالیدی و بخاطر تمام خوبیهایی که در مورد خانواده ما انجام دادی ممنون . خدا را شکر که هیچ یک را بی جواب نگذاشتم. 

خوش باشی بانو.....

 

 

دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog