خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- اسفند ماه و جشن نوروز در کلاس سامی :

بنا به دلایل بسیار از نمایندگی کلاس انصراف داده بودم. ولی به خواهش آموزگار مهربانشان ، مسئولیت چیدمان سفره هفت سین کلاسشان را قبول کردم. بالطبع دوربین را باخودم بردم تا از سامی و مبین ( دوست صمیمی ) عکس بیندازم.  چند تا از همکلاسی هایش ملتمسانه خواستار انداختن عکس شدند. به خواهش آنها و آموزگار، از همه بچه های کلاس عکس انداختم.  بعد از عید به بچه ها اعلام کردیم که هرکس میخواهد عکسش در ابعاد مثلا" فلان و بهمان چاپ شود فلان مقدار وجه عکس را بپردازد. کلی طول کشید تا پولشان را دادند. عکسها چاپ شد و در روز کارنامه عکسها را به مدرسه بردم و به خواهش بازم آموزگار مهربان ؛ همراه با کارنامه به اولیا میدادم. 

گفتگو با یکی از والدین با کمالات : 

- بفرمایید خانم .... اینم عکس آقا پسر گلتون

- ببینم ؟؟؟

-سکوت

- چرا پسر من عکس تکی نداره 

- برای اینکه خودشون خواستند با دوستای صمیمیشون و معلمشون عکس بندازن

- یعنی چی ؟ خوب باید عکاس ازشون عکس تکی هم مینداخت 

- خانم محترم ، عکاس من بودم. در ضمن قراری در کار نبوده من فقط از پسر خودم عکس می انداختم که بچه های دیگه هم خواستن

مشارالیه ، با غیض رویش را برگرداند و بدون تشکر از کسی ، عکس را در کیفش چپاند.


2- روز معلم:

بنا به خواهش خیلی از اولیا ، که من را میشناختند ، من و لیلا (مامان مبین ) ، عهده دار جمع آوری هزینه جهت فراهم کردن کادوی روز معلم شدیم. لیلا به تعداد بچه های کلاس ، پرینتی تهیه کرد که کسانی که مایل به همکاری در برگزاری بزرگداشت معلم هستن با ایشان و من تماس بگیرند. این پرینت بین همه بچه ها توزیع شد و یکهفته هم زمان دادیم. طبعا کسانی زنگ زدند و کسانی هم به روی مبارکشان نیاوردند.  هزینه را بین 10 تا 20 هزار تومان قراردادیم. 12 نفر شرکت کردند + خودمان البته که فقط 3 نفر 20 تومان و  3 نفر 15 تومان داده بودند بقیه مبالغ 10 و 5. پولمان به خرید ربع سکه نرسید . مجبور شدیم کارت هدیه 150 هزار تومانی بگیریم. من و لیلا جداگانه و به هزینه خودمان برای کادر مدرسه هم هدایایی در نظر گرفتیم. شب قبل از مراسم ، یکی از اولیای با کمالات که به گفته خودش تازه از سفر خارج از کشور برگشته بود و 3 تا ماشین دارن : لکسوس شاسی بلند ، دوو ماتیز و پرشیا و بانوی مکرمه هرروز با یه تیپ و پز به مدرسه می آمد با من تماس گرفت که فلانی چه کردید ؟؟؟؟ برایش توضیح دادم. ایشان برآشفتند که من 20 هزار تومان دادم که بتونید ربع سکه بخرید!!!! گفتم خوب بقیه اش را بنده باید تقبل میکردم ؟؟؟؟ گفت نه . ولی من اینطوری قبول ندارم چون میخوام برای معاون مدرسه هم کادو بگیرم برام صرف نمیکنه. بهش گفتم : حرص نخورید 20 تومان اضافه آمده که میخواستیم یه   جعیه شیرینی برای بچه های کلاس بخریم و یه جعبه شکلات هم بزاریم رو کارت هدیه . موردی ندارد من فردا 10 تومان بشما پس میدهم. قبول فرمودند و فردا دوباره من و لیلا جبران مافات نمودیم و شیرینی و شکلات را خریدیم و بانوی با کلاس و با کمالات در حیاط انتظار من را میکشیدند. دیدمش و 10 هزار تومان را تقدیمش کردم و او هم براحتی آن را درجیب مبارک فرو برد. و در کمال پررویی به کلاس آمد و شیرینی میل نمود و در کمال خونسردی به هیچ یک از کادر مدرسه هم پشیزی تقدیم نکرد. و ما حیران بودیم که اینان چرا ماشین چهارم را ابتیاع نمیکنند !!!!!!

3- روز / داخلی :

من و سامی درون یک پیکان مسافر کش نشسته ایم که از میدان انقلاب به سمت شمال میآید. راننده جوان لمپنی است بسیار هیکلی که تی شرت تنگش در حال انفجار است. کلی به جلو داشپورت ماشین صفا داده. دستگاه پخش آنچنانی و زلم زیبمبول. یک کتی پشت فرمان نشسته بود و چخ چخ تخمه میشکست و بیرون تف میکرد ( لازم به ذکر است که بنده ادعای پاکیزگی ندارم ولی از ریختن زباله در خیابان بیزارم ) . کلافه ام کرد. در ته کیفم یه کیسه فریزر پیدا کردم. بهش گفتم : آقا میشه خواهش کنم پوست تخمه هاتونو این تو بریزید ؟ 

نگاهی به عقب کرد و گفت : نه آبجی ترجیح میدم پوستاشو بریزم زیر پام تو ماشین ولی تو این کیسه نریزم

بعدشم پاشو آنچنان روی گاز گذاشت و با سرعت لایی کشید و دنده عوض کرد که من و سامی به پشتی صندلی چسبیده بودیم. وقتی هم پیاده شدیم آنچنان تیک آفی کرد که صداش تا هفت محله رفت....

4- روز / خارجی :

به اتفاق همسرم و سامی ، پیاده از پارک به سمت خانه در حال قدم زدنیم. از روبرو یک زوج جوان می آیند. مرد ، قد کوتاه ، خپل و تنومند   زن : باریک و خوش تیپ.  ناگهان صدای جیغ زن بگوش رسید . مرد چپ و راست سیلی در گوش دختر میزد . بهشان نزدیک شدیم. تازیانه های مرد شدت داشت. فقط یک جوان بسویشان دوید که جدایشان کند. زن فحش میداد. مرد بیشتر میزد. دوان دوان جلو رفتم و خودم را حایل دختره کردم و فریاد زدم آقا حیا کن. مردک به سمت من یورش آورد و مشتی به بازوی من زد که خانوم برو کنار زنمه دلم میخواد بزنمش. بعد هم گیسوان دختر را دور مچش گرفت و با فحش به او گفت که راه بیفتد.

من ماندم و چشمان اشکبارم و پسر متعجبم و همسر شاکیم که معترض به دخالت بنده بود و یه عالمه رهگذر ثابت و خونسرد که گویا به یک مناظره مسالمت آمیز مینگرند!!!!

پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog