خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


قبلا" هم اینجا اشاره کردم که از بچه گی هم عاشق کتاب بودم و یکی از بزرگترین لذات من در دوران نوجوانی ، خرید و خواندن رمان بود. بخصوص وقتی که برای بار اول مامانم اجازه داد تا با دختر همسایه که از من بزرگتر بود یه دو ایستگاهی رو پیاده بریم تا نزدیکترین کتابفروشی محل و تو اون تابستون خودمو با چند تا رمان واکسینه کنم.

بزرگتر که شدم مجله فیلم و گزارش فیلم و هفته نامه سینما و کیهان ورزشی هم به علاقمندی های من اضافه شدند و در ماه کل پول توجیبیم صرف خرید اینا میشد. خریدنش یه طرف ، انبار کردنش یه طرف. 

سهم من در اون زمان یه کتابخونه قهوه ای سه طبقه بود که پائینش هم یه کمد دو طبقه داشت. حجم کتابها اینقدر زیاد بود که نمیتونستم مرتب بچینمشون. مجبور بودم تو هر ردیف عمودی بچینم برم بالا. یه طبقه از کمد زیر هم که پر بود از نوار کاست. کنار کتابخونه و حد فاصله ی کتابخانه و دیوار سمت راست یه فضا درست کرده بودم و مجله هایم را دسته کرده بودم و چیده بودمشون رویهم و این ستون کاغذی سال به سال درازتر میشد . بعد از ازدواجم چون خانه مشترکمان کوچک بود , فقط کتابهایم را باخود بردم و گلچینی از چندتا مجله ی فیلمم. باقی آنها را در کارتنهای قد و نیم قد جا دادم و تمامی روانه زیرزمین خانه پدری شدند.

بعد از ازدواج هم ، خرید و بایگانی مجله فیلم ادامه پیدا کرد. دنیای تصویر هم هرازگاهی به جمعشون اضافه میشد.  همسرم هم ماهنامه ی جدول میخرید و به نمایشگاه مطبوعات هم سر میزد و  حالا هفته نامه سلامت هم دلمان را کم کم میبرد. ماحصل حجم انبوهی از مجله و نشریه . وقتی به این خانه اسباب کشی کردیم ، باربرها مانده بودند که این کارتنها چرا اینقدر سنگینند. در خانه ی فعلی جایمان بزرگتر بود و بالطبع یکی از اطاقها را به کتابخانه بزرگی اختصاص دادیم.

حالا یه عالمه جا برای کتابها و مجلاتم پیدا شده بودند. البته هرگز آن بخش بجا مانده از خانه پدری را بدینجا انتقال ندادم. حالا دیگر مجله ایده آل هم بدجور دلمان را میبرد. تا دو سال هر ماه ایده ال هم میهمان خانه امان بود . در این بین ، سیب سبز و شهرزاد و بانوی شرقی و سلامت و خانواده سبز و همشهری جوان هم بما سرمیزدند و خانه نشینمان میشدند.

کتابخانه به حد مرگ اشباع شد. یه عالمه کتاب هم تو این 6 سال به کتابخانه اضافه شد. مجله ها آمدند و آمدند و آمدند. سالها اشتراک داشتن مجله فیلم تبدیل به یه عادت غیر قابل انکار شد. این اطاق دیگه تبدیل به انباری شد. هرجا را نگاه میکردی کتاب و مجله.

امسال در موسم خانه تکانی ؛ احساس کردم در حال خفه گی هستم از این انباشته گی. دل به دریا زدم. مجله های فیلمم را بسته بندی کردم از شماره 279 تا 430 . دنیای تصویر و سلامت خانواده سبز و همشهری جوان را هم ایضا". ایده آلها را دلم نیامد. بسته ها را پشت در ورودیمان گذاشته ام . تا تصمیمی بگیرم. غیر از مجلات فیلم دل کندن از بقیه  خیلی راحت بود . دورشان میریزم. فقط نمیدانم این آرشیو را چه کنم. نه توان انبار کردنش را دارم نه دورانداختن. 

اگر کسی طالب است خبرم کند. خیرش را ببینید.

 

پینوشت: تمامی مجلات موجود در زیرزمین خانه پدری بر اثر رطوبت پوسیدند و بید زده شدند و همرا با خشت و گل آن خانه از بین رفتند.

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog