خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سلام به همه شما عزيزان
ميدونم غيبتم طولاني شده ولي باور كنيد علتش فقط و فقط خستگي مفرط جسمي و كسر خواب بيش از حدم است و بس كه دل و دماغ اينجا اومدن رو ازم گرفته.
سامي كوچولو هم خوبه و ماشاءالله كمي بزرگتر و تپلي و خوردني تر شده و تمام وقت مرا به خودش اختصاص داده. از چهل روزگيش به اينور برنامه خوابش بيشتر بهم خورد .بيداري سه ساعت به سه ساعت شبانه و مارش بيدارباش 5 صبح و از آنور هم بيداري بلند مدتش در طي روز كه حسابي برنامه خواب مرا دگرگون كرده. باور كنيد چشمام كاسه خونه و عجيب سر درد و بدن درد دارم. هفته پيش هم دو سه روزي رژيم گرفتم كه بيشتر كسلم كرد و ضعف جسماني هم به همه اين حالات اضافه شد كه مجبور شدم فعلا بي خيالش بشم. سامي كوچولو سر يك ماهگي سنت پيامبر در موردش انجام شد و يك هفته اي مراقبت هاي ويژه تر نياز داشت . امروز هم كه 45 روزگي اش است و واكسن نوش جان كرده و خدا ميدونه كه چقدر نا آرامه و الان هم به يمن قطره معجزه آساي استامينوفن كمي خوابيده و من با چشماني پر زخواب مشغول درج اين مطالبم.
بچه خيلي عزيزه ولي سرويس دهي بهش واقعا يك انرژي مضاعف ميخواد كه فعلا از من رويگردانه. متاسفانه به هيچ عنوان شيشه و پستانك هم قبول نميكنه تا كمي مراقبت از او را به همسرم واگذار كنم و كمي بيشتر بخوابم.
بعد از 40 روزگي سامي هوشياريش بيشتر شده و بيشتر اوقات به چشمان آدم خيره ميشه و به تلاش ما براي خنداندنش پاسخ مثبت ميده و لبخندهاي زيبائي ميزنه. خلاصه من بچه خوره حسابي هلا كشم . خدا بچه هاي همه رو بهشون ببخشه . كوچولوي ماراهم همچنين.
از بعد از زايمان واقعا ديگه خودم را آن آدم پر از انرژي و قوي قبل نميبينم . اينو حتي توي راه رفتنم هم حس ميكنم كه چقدر زود خسته ميشوم شايد علتش اضافه وزن باشه نميدونم در هر حال كه خيلي خسته ام.
یکشنبه ۸ تیر ۱۳۸٢ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog