خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


شدیدا" به این باور رسیده ام که سخت ترین کار دنیا تربیت کردن " بچه " است و بس..

پسرکم بزرگتر میشود و کار ما سخت تر.  خوشا بحال روزگاران قدیم ، خانه ها همه حیاط داشتند ؛ همسایه هایت را میشناختند و باهاشون مراوده داشتن. همه 4 - 5 تا بچه داشتن. تابستون که میشد بچه ها از صبح تو حیاط و کوچه ولو بودن. پسر بچه ها با یه توپ سرگرم بودن و دخترا هم با هم خاله بازی میکردن. مادره فقط میپخت و میشست ، پدره هم سالی یکی دوبار از بچه ها میپرسید کلاس چندمی ؟

بچه ها بزرگ میشدن. درسخوناشون درس میخوندن و تنبلا پی کار و کسب رزق و روزی میرفتن . دخترا هم که خونه شوهر و سال بعدش بچه به بغل

زمونه عوض شد. زمان کودکی ما که کلا" تاریخ عوض شد . نسلمون سوخت با همه آرزوهای دراز و کوتاه خودمون و مادر پدرمون. حالا خودمون بچه داریم.  پیشرفت تکنولوژی بچه ها رو پررو کرده. تک فرزندی رواج داره. بچه ها دردانه و لوس بار میان. اراده میکنن همه چی مهیا میشه. حسرت به دل کمتر میمونن. تفاوت طبقاتی تو مدارس بیداد میکنه. دل زیبا پسند بچه ها عین کش تنبان هی واسه مطالباتشون درمیره. ما هم در حکم والدین مهربان ، هی مقاومت میکنیم ، هی نقاومت میکنیم آخرسر پرچم سقیدمون میره بالا و تسلیم .

اینارو گفتم که بگم گاهی اوقات در برابر پسرکم ، کم میارم. خواسته هایمان همسو نیست. برای من درس خواندن و یادگیری ساز و ورزش و زبان آموزی و کودکی کردن و نظم داشتن  همه تو یه پکیج قرار میگیره برای اون اما بازیگوشی و شیطنت و فوتبال و فوتبال و از زیر کار دررفتن و دوباره فوتبال و ایکس باکس و کارتون دیدن و حرص دادن  و شلختگی کردن در  یه پکیج دیگه.

داره بزرگ میشه . در آستانه ی سن بلوغه. حاضر جوابی رو یاد گرفته. گاهی اوقات اینقدر از عشق من و پدرش لبریزه که کلافمون میکنه اربس که قربون صدقمون میره و چپ و راست بوسمون میکنه و ابراز عشق میکنه . گاهی اوقات هم لجباز میشه و در حد لالیگا ما رو  حرص میده. 

مسخره اس اگه بخوام بگم که چقدر برام عزیزه چون همه بچه ها برای مادراشون همینقدر عزیزن . اما با همه ی عشقی که بهش دارم گاهی اوقات اینقدر عصبانی ام میکند که توبیخ و تشویقم دیگه حساب کتاب نداره و تبدیل میشه به تنبیه. 

پسرک شیطانم ؛ نیازی نمیبینم که برای ثبت در تاریخ بنویسم که دیروز با اعصاب و روان من سر ساز زدنت چه کردی !!!!!! بی شک در اعماق دهن جفتمان میماند. این را بدان که من در مدیریت خشمم ناتوانم. وقتی مرا اینقدر غضب آلود میبینی سربه سرم نذار لطفا".

باور کن دیروز اگر بغضم نمی ترکید فشار عصبی میتوانست سکته ام بدهد.

روزی این وبلاگ را خواهی خواند. آنروز میفهمی که اصرار های من و پدرت در انجام بسیاری از مسایل ؛ چقدر برایت مفید بوده . نمیخواهم فدردان ما باشی ، قدردان همت خودت باش و قدر خودت و استعدادهایت رابدان

شیطونک بانمک من ، شک نداشته باش که همه امید و عشق ما در زندگی به نفسهای تو بنده و بس. 

 

پینوشت : 

1- ماه خرداد 92 با کلی خاطره ی خوب به پایان رسید.  جشنهای مردمی در پیروزی  های ملی کلی خاطره ساز شد. امیدوارم کاممان تلخ نشود و رویمان همچنان سپید بماند

2- الان که دارم این پست را مینویسم چشمی هم بر بازی والیبال ایران - ایتالیا دارم. مشعوف از بازی خوب ایران و شگفت زده از گزارشی بی سانسور از تماشاگران حاضر در سالن

چشمک

شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog