خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


اون شب که در سلطان احمد بودیم مصادف بود با شب 21 رمضان و شب قدر. جالب بود که استانبول با وجود جمعیت 98 % مسلمان ؛ نگاهی بسیار آزاد به مسایل عقیدتی دارن. تموم اون محوطه پر بود از جمعیت. عین 13 بدر ما خیلی از مردم بساط شام و قلیون و بازی برپا کرده بودن ، حدود 15 نفر بانوی چادری فقط در محوطه مشغول نماز بودن که بعدشم ازین فانوس های آرزو روشن کردند.  یه گروه تعزیه ی مدرن هم روی استیجی مشغول برنامه بودن با ساز و دهل و لباسهای بسیار شاد. یه قسمت دیگه هم چادر زده بودن و بازارچه بود که خودش حکایتی داشت. حالا داشته باشین تو این هیر و ویر سامی رو که فقط و فقط ساندویج ترکی میخواست که انگار تخمش رو تو اون حوالی ملخ خورده بود. نق و نوق سامی و تکرار واژه ی کباب ترکی شدیدا روی اعصاب من و همسرم بود. هرط رف میرفتیم همه نوع غذا موجود بود جز کباب ترکی. هی میخواستیم اون حوالی بگردیم هی سامی نق میزد . کلی من و باباش عصبانی شده بودیم. خلاصه بعد از کلی غرولند راضی بخوردن هات داگ شد فقط و فقط هات داگ . 

پیاده تا هتل برگشتیم که حدود 6 تا ایستگاه تراموا بود. اینقدر این مسیر زنده و زیبا بود که حاضر نبودیم اون هوای خوب و فضارو ازدست بدیم و با تراموا برگردیم .                                         

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روز بعد به گشت در مرکز خرید " اولیویوم " گذشت. به محض ورود به اونجا هم ناله های سامی برای ساندویج ترکی شروع شد. با همسرم رفتند بیرون دیدن خبری از کباب ترکی نیست.

رفتیم طبقه ی آخر که " فود کرت " بود بازم ساندویج ترکی نبود حتی مک دونالد هم راضیش نمیکرد عین زن حامله ی بدویار سرتق فقط میگفت " کباب ترکی " . خلاصه که تا عصر که با مترو برگشتیم آکسارای. همزمان با اذان مغرب بود و افطار. رستوران ها همه میز صندلی هاشونو بیرون چیده بودن.                                                                           

بو و دود کباب تمام محوطه رو برداشته بود. سامی بو میکشید و از خوشی رو پاش بند نبود. باورتون نمیشه که ماشاالله 2 تا ساندویج ترکی درست و درمون رو با چه ولعی زد بر بدن!!!!

نق و ناله ی سامی تو این سفر باز رو اعصاب بود. براش جالب نبود. دوباره از آوردنش پشیمون شدیم. دوست داشت بمونه هتل و بشینه با اینترنت پر سرعتش مسابقات فوتبال های مطرح رو ببینه.

یه روز به ایکیا و فروم گذشت .                                                                                    

 

فروشگاه C&A محبوب من که در سفر قبلی خیلی بنطرم قیمتهاش مناسب میومد. ایکیا هم که برای خودش دنیاییه که متاسفانه طاقت پدر و پسر از صبح که تو " فروم " گذشته بود ، حسابی طاق شده بود و اینبار جفتشون با هم به جون من غر میزدن که استانبول اصلا جای تفریحی نداره و فقط بدرد خرید میخوره. این پدر و پسر عاشق جایی هستن که باغ وحش داشته باشه و پارک آبی و شهر بازی و کازینو . کلا برای خرید یه روز جواب میده و بیشتر از اون رو دیگه تحمل ندارن. متاسفانه شهر به این زیبایی فاقد شهربازی و باغ وحشه.

روز بعدش دوتایی با هم رفتن پارک آبی . من چون شدیدا به آفتاب حساسیت دارم و بلافاصله میسوزم و تاول میزنم ترجیح دادم نرم و بجاش برم استانبول گردی.

از خدا خواسته پیاده رفتم تا ایستگاه " امینونو " حدودا یکساعت و نیم پیاده راه بود و مسیری که من عاشقشم محوطه سلطان احمد و پارک گلخانه. بعدشم رفتم بازار ادویه . گرما هم کم کم داشت آزاردهنده میشد.  با تراموا برگشتم و سر راه یه سری هم به جمعه بازار محله ی " فیندیک زاده " زدم که اینقدر شلوغ بود که حد نداره. پر بود از ایرانی جماعت که لابلای اجناس وول میخوردن. یه خرید جزئی کردم و هلاک برگشتم هتل. غروب هم سامی و باباش اومدن که حسابی سوخته بودن و خیلی هم با پارک ابیش حال نکرده بودن و میگفتن نسبت به پارک آبی تایلند و مالزی اصلا جالب نبوده 

القصه روز بعد ما بودیم و جزیره ی رویایی بیوک آدا .......

پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ | ٢:٥۳ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog