خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


مثل برق و باد روزها ميگذرند و عمر گرانمايه تموم ميشه. به چه سرعت 52 روز از تولد سامي گذشت. انگار همين ديروز بود كه نگران زايمان بودم. اصلا نميفهمم چجوري ميگذره . 6 ماهه كه پدر خوبم رفته و دوسال و نيم از كوچ ابدي مامان گلم. امروز سامي تو بغلم خوابيده بود داشتم به نيمرخش نگاه ميكردم و ناباورانه نيمرخ مادرم جلوي چشمانم زنده شد و واقعا ديدم چقدر نيمرخ سامي شبيه مامانمه مخصوصا فاصله بين بيني تا لب بالايش . دوباره دلم گرفت و حسرت بي امان تمام وجودم را در بر گرفت كه چي ميشد اگه ......
بگذريم. سامي كوچمولوي ما هم خوبه و صبحها ساعت 5-6 صبح كه بلند ميشه خيلي خودني و سرحاله . وقتي شكمش سير ميشه و جاش عوض ميشه ‚ كلي آواز ميخونه و لبخند تحويلم ميده و دل منو سرشار از عشق ميكنه و من ميخوام كه قورتش بدم.
دو سه روزه كه آنژين شده ام و نميتونم اونجور كه ميخوام بچلونمش. شانس آوردم كه بچه ها تا دو ماه مصونيت دارند وگرنه با اين ماچ هاي من طفلكي حتما مريض ميشد.
ديوز كمي از تكه هي فيلمهاي يكماه پيش سامي رو ميديدم و تازه فهميدم كه چقدر عوض شده.
سامي وقتي بدنيا اومد علاوه بر ريزي ‚ خيلي قرمز بود و پوست ملتهبي داشت ولي الان ماشاءالله كلي سفيد شده و كمي هم قلمبه.
اوضاع بيخوابي و كسالت روحي هم همچنان ادامه داره و هنوز هيچيذ جبران نشده كه نشده!!!!!
شنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٢ | ٤:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog