خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


ديروز بعد از مدتها و براي اولين بار به اتفاق سامي رفتم به مزار پدر و مادرم. نميدونيد چقدر حالم گرفته شد . تصور اينكه عمري در حسرت ديدار از نوه باشند و حالا اين موجود بايد به سر آرامگاه ابديشان بيايد. خلاصه از ديروز تا حالا حالم خيلي گرفته است و دمغ و دلتنگم خيلي زياد. دوباره افكار منفي و دوباره روانپريشيم شروع شده . يك عالمه حرف نگفته با مادر پدرم دارم كه متاسفانه ديروز افرادي با من همراه بودند و نشد حسابي درددل كنم. باز هم احساس تنهايي مفرط ميكنم.
سامي هم خوبه و حسابي خفتو شده و ماشاءالله در طول روز همچين بدك نميخوابه و به من فرصت انجام كارهاي شخصي ام را ميده ولي متاسفانه تو خونه موندن حسابي تنبلم كرده و همش شل و ولم و از خودم بدم مياد. واقعا دلم ميخواد رژيم بگيرم و اينهمه اضافه وزن رو كم كنم كه بخاطر شيردهي نميتونم. همين دفرمه شدن هيكل كلي حالم رو گرفته و اعتماد به نفسم كاهش شديد پيدا كرده ام و عصبي شده ام. چكار كنم.
راستي به نظر شما رابطه زن و شوهر بعد از آمدن بچه چجوري ميشه؟ منكه احساس ميكنم دارم دور ميشم!!!!!!!!
دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٢ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog