خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


سلام. ما آمديم

سفرم كمی طولانی شد حدود ۱۲ روز. ۱۰ روز اصفهان و ۲ روز گلپايگان. جاتون خالی خيلی خوش گذشت.

اصفهان منزل دختر دائيم بودم البته ابوسامی برگشت و من و سامی ماندگار شديم. شهر شهر زنان بود و كلی خوش گذشت. ولی بايد اقرار كنم توی اون مدتی كه دور از همسركم بودم خيلی دلم براش تنگ شد. ميدونيد از وقتی كه سامی به دنيا اومده بود من تمام هم و غمم شده بود سامی و خودم اينو نفهميده بودم و واقعا از بابای بچه فاصله گرفته بودم و جالب اينجاست كه زياد هم اين قضيه رو حس نميكردم. ولی اين يك فرصت طلائی بود كه با دور موندن ازش دوباره مثل زمان نامزدی وقتی ديدمش دلم هوری بريزه پائين و قلبم به سينه ام از شوق فشار بياره و من تونستم دوباره عشقو حس كنم. فكر ميكنم اونم همين حسو تجربه كرد . اوايل ازدواج خيلی ماموريت ميرفت و من اين دلتنگی و انتظار قشنگ رو بيشتر تجربه ميكردم ولی گفتم كه ....

بگذريم . هوای اصفهان هم سرد و بارانی بود و ما تقريبا خونه نشين شده بوديم ولی واقعا خوش گذشت.  جدا اين زاينده رود و سی و سه پل جای بسار زيبائی است . ولی من بشخصه عاشق فضای ميدان امام هستم و اصلا از بودن اونجا سير نميشم.

آره دو روز هم رفتيم گلپايگان . ولايت پدری همسر گرامي. منزل عموی ابوسامي.

من واقعا حيرونم تو شهرهای كوچكی مثل گلپايگان ملت چجوری خودشونو سرگرم ميكنند. واقعا هيچی نداره. جوونا حق دارند به سمت شهرهای بزرگ رو بيارند. خلاصه برای من يكی كه موندن و زندگيس كردن تو يه همچين جاهايی خيلی سخته.

سامی هم تو اين مدت كلی نازپرورده شده . چراكه كلی نازش خريدار داشته و با اولين نقش به آغوش فك و فاميل ميرفته و حسابی لوس و بغلی شده. البته ميتونه بشينه ( برای يه مدت كم . چون بعدش به طرف جلو خيلی خم ميشه) و ياد گرفته دد و بابا  ميگه البته هر وقت خودش عشقش بكشه وگرنه زمانی كه من ازش بخوام فقط جيغهای شيطنت آميز ميكشه.

خدا را شكر بچه خوش قلقی ( نميدونم درست نوشتم يا نه ) است و زياد بهونه نميگيره. فقط امان از آبريزش دهان كه در روز فقط يكعالمه پيش بند كثيف ميكند.  تو مسافرت بهش سرلاك برنجی دادم كه زياد بهش تمايل نشون نميده و هميشه انتهای پياله اش نصيب خودم ميشد. ولی امروز بهش سوپ ساده دادم ( مخلوط برنج و هويج و سيب زمينی و به اندازه يك فندق شلغم ) شلغم بخاطر سرماخوردگی اش كه راستی دوباره دماغش رو دچار كرده. بعد از پختن سوپ . اون رو با مخلوط كن كاملا له كردم و بعد كمی نبات بهش زدم . باور كنيد مزه حليم گرفته بود و نميدونيد چقدر با ولع و ملچ و مولوچ خورد. خلاصه اين كوچول خان ما داره كم كم شيرينتر ميشه و منهم عاشق و عاشقتر.

 

سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٢ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog