خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


اصلا حالم خوب نيست مدام حالت تهوع و دل پيچه دارم . تمام ديشبو توي توالت بودم . بچه تو دلم زيررو شده. جمعه است حدوداي ساعت 8:30 صبحه مهرداد خوابه امشب مهمونيم اصلا حوصله ندارم مگه با اين حالم ميتونم برم مهموني. دائيم بعد از سالها از انگلستان اومده امشب مهمونيم. تلفن زنگ ميزنه برادرمه با صداي لرزون ميگه حال بابا خوب نيست زنگ زدم اورژانس پاشو بيا صداي خانمش اومد كه ميگفت چرا به اون زنگ زدي اون با شكم حامله چكار ميتونه بكنه. نفسم تنگ شد حالم دوباره بهم خورد. 5 دقيقه بعد دوباره زن برادرم زنگ زد كه اورژانس اومده و بابا رو برده اند بيمارستان بوعلي و به من گفت تو فعلا نيا از بيمارستان بهت زنگ ميزنيم. مهرداد رو صدا كردم . اشك امونم نميداد فهميدم كه اتفاقي ميفته. حاضر شديم كه برويم . زن برادرم زنگ زد گفت بيا بابا رو ببين. دنيا توي سرم چرخيد نفهميديم چجوري تا بيمارستان رفتيم. تو قسمت اورژانس برادرم را ديدم با چهره گريان و دمپايي لنگه به لنگه تا منو ديد زار زد و گفت بابا حالش بده. جيغ زدم بردنم بابارو ببينم به دستگاه تنفس وصل بود. شكم و پنجه پايش را بوسيدم پايش مثل تگرگ يخ بود. حالم بدتر شده بود دكتر اورژانس بهم آمپول هيوسين زد و به مهرداد گفت حال پدرش خيلي وخيمه و اين با اين وضعيت احتمال سقط جنين داره. از بيمارستان ببريدش بيرون. منو با ترفند بردند منزل دائيم به اين بهانه كه ميخوان از يك بيمارستان مجهز به آي سي يو كه تخت خالي داره پذيرش بگيرند. ولي درواقع پدر من فوت شده بود اينو همه ميدونستند به جز من و برادرم اون موقع كه پاي پدرم را بوسيده بودم او رفته بود و به زور دستگاه زنده بود. ساعت 2 بود كه فهميدم چه بر سرم آمده؟

فهميدم كه ديگر در آن خانه قديمي پدري چشمي نگران آمدنم نيست.

فهميدم كه ديگر آن پيرمرد سپيدموي مهربان نيست تا صبح جمعه دم در بنشيند تا مبادا كسي جاي پارك ماشين دخترش را بگيرد و اونو بزحمت بيندازه.

فهميدم كه ديگر آن صدای خشن و مردانه وجود ندارد كه روی پيغام گير تلفن خونمون پيغام بذاره كه باهاش زود تماس بگيرم تا صدامو بشنوه و بفهمه كه حالم خوبه.

فهميدم كه ديگه اون پدربزرگ پير و مهربان حضور نداره تا تولد اولين نوه اش را ببيند و اشك شوق به چشم بياورد.

فهميدم ديگر آن پشت و پناه مهربان وجود ندارد تا از صلابت حضورش به امنيت برسم.

و حالا ميفهمم كه هيچ موجودی توی اين دنيای بزرگ نميتونه گوشه ای از جای خالی پدر و مادر را پر كنه و من دلتنگ تشنه دل  رو  با ذره ای از چشمه ناب محبت پدر ومادر سيراب كنه.

و رسيدن به اين فهميدنها چه دردناك و مهيب بود.

   چهارم بهمن 1381 جمعه سياه زندگي من رقم خورد.

  سوم فروردين ماه 1380 غم از دست دان مادر چه فاجعه بود و حالا نبودن پدر چه دردناكتر و چه مصيبت گرانتري!!!! و در اين ميان تولد پسركم معجزه اي بود كه مرهمي نهاد بر زخمهاي كهنه دل من

خدا گر زحكمت ببندد دری     ز رحمت گشايد غم ديگري

يكسال گذشت و اگر سامي نبود چه دشوارتر ميگذشت خدايا تو را شكر كه صبر و رحمتت را دريغ نكردي.

يكسال گذشت و جمعه 3 بهمن به مزار تو اي مهربان پدرم و تواي عزيزترين مادرم
مي آئيم و اشك و حسرت و دلتنگي را بهم ميآميزيم و از خداوند بزرگ براي شما دو عزيز طلب آرامش و مغفرت داريم.

تا ابد در قلب منيد و عاشقانه دوستتان دارم

فاتحه مع الصلوات

پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٢ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog