خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


۱- ديروز صبح بهشت زهرا قيامت بود انگار كه جمعه آخر ساله.اينقدر شلوغ بود كه ما فقط تونستيم فقط سر مزار پدرم برويم و متاسفانه به مزار مادر نرفتيم . مامان خوبم تمام مدت به يادت بودم و از فاصله دور مرتب برات فاتحه فرستادم. اين پنجشنبه به اميد خدا به ديدار تو عزيز هم ميايم بخصوص كه روز تولدت هم هست.

۲- سامی دوباره مريض شده. از پريشب مدام سرفه ميكنه. ديشب و امروز به اوج رسيده. هيچ چی نميتونه بخوره و عق ميزنه. و طفلكی سعی ميكنه همچنان خندان باشه ولی من خيلی نگرانشم. ديشب كه تا صبح خواب آلود و گريان بود و سرفه ميكرد و مختصری هم تب داشت. امروز كه حتی به شير منهم رغبتی نداشت و به محض ميك زدن عق ميزد. دكتر برديمش و فعلا آموكسی سيلين و شربت ديفن هيدرامين و قطره استامينوفن داده كه با مكافات بهش داده ام چون وقتی ريختم در حلقش دوباره عق ميزد و آنرا پس ميداد خلاصه نگرانشم. بچم تو اين دو روز خيلی آب شده.

مثل اينكه آدم هرچی بيشتر به بچه توجه كنه و بهش زياد برسه تندتر مريض ميشه.

شنبه ٤ بهمن ۱۳۸٢ | ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog