خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


پنجشنبه شب تولد يكسالگی پسر عمه سامی بود و سامی با كنجكاوی تمام به تزئينات و بادكنكها نگاه ميكرد و خلاصه كلی كيف ميكرد. اگر بهش كيسه نايلون بادشده و يا بادكنك بدهيم با ولع خنده داری اونو گاز ميزنه و ناخن ميكشه. دو سه باری هم موفق شده بادكنك را بتركاند ولی خوشبختانه نترسيد. سينه خيز رفتنش تندتر شده و در چشم بهم زدنی دنبال من تو آشپزخونه مياد با رورواك هم كه ديگه مانور ميده و هر چی سيم تلويزيون و تلفن باشه و گيرش بياد ميكشه و با خودش ميبره. وقتی هم كه جارو برقی را روشن ميكنم بطرز بسيار خنده داری دنبال جارو برقی راه ميفته و هيجان زده ميشه. خلاصه امروز هم از دست شلوغيش حرصم گرفته بود و هم حركاتش فوق العاده بامزه شده بود و خنده های بامزه ای تحويلم ميداد. خلاصه منم امروز حسابی چلوندمش و تا تونستم ماچش كردم. اين بچه ما چون از بدو تولدش توسط من شديدا بوسيده شده است بشدت از چلونده شدن و بوسيدن لذت ميبره و هر وقت محكم بغلش ميكنم و ميبوسمش خنده رضايتبخشی بر روی لبانش نقش ميبنده كه دل منو باز ميبره. بعضی وقتا حس ميكنم بدون سامی نفسم بند مياد و جونم به جونش بسته شده. در ادامه چند تا از عكسهای جديدش رو ميذارم اينجا.

اين هم عكسی از سامی در جشن تولد عليرضا پسر عمه اش

 

یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٢ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog