خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 دقيقا در پايان يازده ماهگي يعني ساعت 10 شب 24 فروردين ، اولين دندون پسرك ما بيرون زد. خيلي حس بانمكي بود . يه دونه برنج تيز و بانمك . قربونش برم الهي.

پسرك ما فعلا كلمه هاپو و صداي هاپ هاپ رو خوب در مياره و هر حيووني را بهش نشون ميديم ميگه هاپو و خودشم بعضي وقتا چهاردست و پا راه ميره و هاپ هاپ ميكنه.

زياد از تو رورواك موندن خوشش نمياد و دوست داره دستش را به جائي بگيره و بلند شه و فضولي كنه. جالبه از شبي كه دندونش بيرون زده خيلي نا آروم شده و اشيا را محكم به لثه اش ميكشه فكر كنم دندون دومش بيشتر اذيتش ميكنه.

سامي از روز شنبه 29 فروردين ناخوش شد. تقريبا دچار اسهال شد و بدنبالش سوختگي ناشي از آنزيمهاي مدفوع . تقريبا همه ميگفتند كه اين اسهال به خاطر دندانش است ولي عجيب طول كشيد. دكترش روز يكشنبه فقط بهش او آر اس داد و بس ولي تاثيري نداشت بطوريكه رو ز سه شنبه بچه ام طفلكي ساعت به ساعت آب دفع ميكرد حتي استفراغ هم كرد خلاصه سامي كه اهل گريه نبود از صبح سه شنبه فقط جيغ زد و گريه كرد وقتي ميشستمش تا پماد بزنم اينقدر جيغ ميزد و گريه ميكرد كه دل سنگ هم آب ميشد. برديمش بيمارستان اول گفتند كه بايد بستري بشه ولي بهتره كه خونش را بدهند آزمايش خلاصه بچه ام هلاك شد تو بخش اطفال بيمارستان اينقدر جيغ زد و گريه كرد كه نگو منم كه مثل مرغ سركنده جيگرم آتيش گرفته بود و فقط گريه ميكردم. بچه ام رگ نداشت ناچار شدند از شريانش خون بگيرند تازه اونم باچه بدبختي كه بماند.

جواب آزمايش خونش خوب بود يعني سديم و پتاسيم خونش نرمال بود. مرخصش كردند و فقط مايعات و او آر اس تجويز كردند. بچه ام همان شب حالش بدتر شد هر نيم ساعت بايد پمپرزش رو عوض ميكردم بطرز وحشتناك بيقرار و گرسنه و عصبي بودو فقط سينه ام را ميك ميزد و گريه ميكرد تاصبح تو بغلم راهش بردم و عوضش كردم و شيرش دادم . صبح بردمش بيمارستان خيلي بيقرار و عصباني بود. وارد اطاق دكتر كه شديم به سمت ليوان آب دست دكتر هجوم برد و فرياد ميزد “ اده اده ” يعني بده. خلاصه دكتر گفت بايد فورا بستري بشه چون شديدا دچار كم آبي است. با شوهرم و با چشم گريان برديمش بخش اطفال . باور كنيد عطش و تشنگي اش فراموش نشدني است همينجور آب ميخواست البته بهش اوآر اس ميداديم. در طول يكساعت به اندازه يك بطري نوشابه خانواده او آراس خورد و باز با گريه طلب ميكرد جالب اينجاست كه فقط او آراس ميخواست نه آب. دكتر براش پارچ پارچ خودش اوآراس درست ميكرد توش يخ ميانداخت و ميگفت بهش بخورانيد. اما عطش سامي سيري ناپذير بود. يكدفعه دچار لرز شد. رنگش پريد و لبهاش كبود شد و ميلرزيد. من كه داشتم پس ميافتادم فقط زار ميزدم . دكترش گفت بايد سريع ازش رگ بگيريم. چي بگم كه چيكار كرد كل بخش اطفال ريخته بودند بيرون كه ببينند صاحب اينهمه افغان و ناله كيست.سريعا بهش سرم رينگر زدند درحاليكه همچنان آب دفع ميكرد. خلاصه گذاشتمش تو تختش و بهش كمي شير دادم تا آرام گرفت ولي همچنان اوآراس ميخواست ميخورد. سامي كوچك من از چهارشنبه تا جمعه بيمارستان بستري شد . برادرم كه همان روز اول اومد ملاقاتش از شدت ناراحتي از ديدن سامي تو اون وضع و شنيدن ضجه هاي بيقراريش شديدا حالش بد شد و خودش رفت زير سرم. من كه تو اون سه روز پدرم درومد واقعا خيلي سخته كه بچه به اين كوچيكي رو بشه تو اون تخت با سرم نگاه داشت. روزجمعه حال سامي خيلي بهتر بود هنوز اسهال داشت ولي جبران كم آبيش شده بود. دكترش ترجيح داد كه مرخص بشه و گفت تا چند روز آينده شايد اين اسهال ادامه داشته باشه ولي بالاخره ويروسه از رو ميره و تموم ميشه. جمعه غروب اومديم خونه يه حموم داغ و بعدشم از ساعت 7 شب من و سامي خوابيديم تا 10 صبح فرداش. واقعا مثل كما بود.

جالبه كه يه پيغوم واسه نازخاتون گلم بدم كه سه شنبه 24 فروردين رفتم ديدنش خونه برادرش. پسر برادرشكه يكماه از سامي بزرگتر بود دچار تب و اسهال و استفراغ شديد شده بود كه شبونه بردنش بيمارستان . از جمعه سامي حاش دگرگون شد و كم كم اجابت مزاجش شل شد. روز دوشنبه سامي با پسرعمه اش عليرضا كه 15 ماهه است روبروشد و سه روز بعدش طفلكي عليرضا هم بيمارستان بستري شد. خلاصه نازخاتون گلم اگه گفته بودي كه متين كوچولو مريضه و حال نداره و ما نمي اومديم اونجا شايد اين پروسه متوقف ميشد .

شما كه فرزند داريد حواستون جمع باشه عجيب يه ويروس بد غلق اومده كه بچه رو حسابي يكهفته درگير ميكنه. مواظب باشيد.

دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog