خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


مجبور شدم مدتي رو در خونه پدري بمانم تا به اتفاق برادرم تصميمي براي اثاثيه بجا مانده از اون دو عزيز بگيريم. كار دشواري بود يه دنيا خاطره توي هر تيكه اثاث بود كه تصميم گيري رو مشكل ميكرد.

با وجود سامي و شيطنتهاش زياد سرعتي كار نميكرديم. ماشائالله خيلي فضول و شيطون شده به هر چيزي كار داره به حدي كه حتي برادرم رو كه عاشقونه دوستش داره رو كلافه كرده بود.

هفته پيش از جمعه تا دوشنبه رفتيم شمال به اتفاق خانواده آقاي همسر. جاتون خالي چه آب و هواي خوبي بود. واقعا به اين چند روز احتياج داشتم. سامي يكساعتي روز آخر لب آب بود و با باباش كلي حال كرد كه تلافي اش درومد هم سرما خورده و فين فينش براهه و هم حسابي سياه سوخته شده.

================

پر از استرس و دلشوره ام. نميدونم چي ميشه !!! ميشه چشمامو ببندم و بازكنم فردا اين موقع باشه و همه چيز روبراه باشه؟؟ تا صبح خوابم نميبره. چقدر امشب طولانيه . دلم درد گرفته. برادرم و خانمش تو اتاق كناري خوابيده اند. نفسهاي منظم همسرم هم نشون ميده كه راحت خوابيده. اي خدا مردم چقدر دلشوره. مامان بابا برام دعا كنيد. صبح زود زن برادرم منو با چشمان اشكي و دلشوره فراوان راهي ميكنه . اي خدا ميشه الان ظهر باشه؟؟؟

بازم بايد آزمايش بدم واي نه چقدر انتظار تموم بشه ديگه مردم..

دكتر كلينيكه ظهر مياد بالا واي چقدر طولانيه . موبايل مرتب زنگ ميزنه وقتي خودم جواب ميدم همه پشت خطيها تعجب ميكنند. مگه تو كجائي؟؟ پس چي شد ؟؟؟ اونا هم مثل من منتظرند.

آماده ام كردند. از لاي در با چشم اشكي و لبخند بر لب با شوهرم و مادرشوهرم و زن دائيم و زن برادرم خداحافظي ميكنم. برام دعا ميكنند. آخ چقدر جاي مامانم خاليه!!!!!

اي خدا كمكم كن.

واي چرا حالم اينجوريه ؟من كجام ؟ چرا اين آقا ناله ميكنه؟ واي چشمام باز نميشه. چرا زير دلم اينقدر سنگينه. واي خانم بچم بچم بدنيا اومد؟

چيه؟ ترو خدا بگيد سالمه؟ چي هست؟

آره خانمي پسرت سالمه چشماشم رنگيه اما خودت به اين توپولي چرا بچه ات اينقدر ريزه؟

آوردنم تو اتاق. بعد از يك ساعت درد و فشار شكمي بي امان , با هيجان و عشق ديدمت. موجودي نحيف و ريز و كم مو كه دماغي كوفته اي داشت. واي تو چقدر كوچولو بودي. عاشقت شدم . با تمام وجود خواستمت . در همان لحظه دل و دينمو باختم. عزيزترينم. مونسم , ثمره عشقم و . و اينطور بود كه در 24 ارديبهشت 1382 سامي من پسر گلم پا به اين دنيا گذاشت . عسلم ، ماهم ، پسر نازم تولد يكسالگيت مبارك.

غريبانه به دشت سينه ام راه يافتي و آنگاه آشناترين باقي ماندي.

اين متون با كمي تاخير اينجا درج ميشود چون اكانت نداشتم و شديدا گرفتار بودم. جشن تولدش هم قرار است اين پنجشنبه 31/ارديبهشت گرفته شود.

یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۳ | ٤:٤۸ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog