خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


 

هميشه يه اتفاقي ميفته و نميشه كه من به موقع مطالبم رو اپديت كنم. دست بر قضا اينبار مودم سوزي پيدا كرده ام و الان هم كه اين مطالب را مينويسم بصورت پيشنويسه تا وقتي پيدا بشه و همسر گرامي بنده اين مودم رو تعويض بكنه.

طبق معمول اسم پدر و مادر كه مياد من حالم حسابي دگرگون ميشه .حوالي روز پدر هم من كاملا قاطي كرده بودم. دوسه روز فبل از روز پدر ، همسرم با گروه كوهنوردي محل كارش رفته بود كوهنوردي در جنگلهاي يوش( مازندران) و منو سامي خونه تنها بوديم. منكه كاملا قاطي كرده بودم. دوباره حال و هواي دلتنگي به سراغم اومده بود و شديدا آزارم ميداد.روز جمعه سه روز به روز پدر مانده كه شديدا دچار دگرديسي شده بودم و ساعت هفت شب با سامي و زن دائيم گاز ماشينو گرفتم و رفتم بهشت زهرا ساعت هشت و ربع هم هوا تاريك بود كه از اونجا اومدم بيرون. البته بگذريم از گريه هاي سامي در برگشت كه حالمو حسابي گرفت!!!

تو اين مدت اتفاقات خاصي نيفتاده فقط دو سه تا مهماني دوستان قديمم رو رفتم. تو يكيش حالمم گرفته شد چون ديدم چقدر حال و هواي دوستاي مجردم تغيير كرده و چقدر دنياي من از اونا جدا شده. من اصلا آدم كوته فكر و املي نيستم ولي نميدونم چرا با ديدن يكي از دوستاي خيلي عزيز و قديميم اينقدر دهنم باز مانده بود كه چرا بعضي ها اينقدر راحت خودشونو گم ميكنند و عوض ميشن!؟!

يه مهموني ديگه هم رفتيم اونم تولد يكسالگي يكي از دوسيتان قديميم آتوسا بود. البته سامي بسيار بچه بدي شده بود و بطرف همه بچه ها هجوم مياورد و وحشيانه اونا رو بغل ميكرد. خلاصه ما فقط بايد مراقب خرابكاريهاي آقا ميبوديم.

قبلا هم گفتم سامي بچه كه ميبينه از خودش بيخود ميشه و نميدونه ذوقشو چجوري نشون بده يا بغل ميكنه و ميندازدشون زمين و يا به صورتشون چنگ ميزنه. با نهايت قلدري و خونسردي هم هرچي كه بخواد ازشون ميگيره و عين خيالش هم نيست. مدتي است كه وقتي عصبانيم ميكنه مياندازمش تو اطاق و براي چند لحظه در رو رويش ميبندم آنچنان جيغ ميكشه و اشك ميريزه كه ظرف ايكي ثانيه ميارمش بيرون . كار بد هم كه ميكنه هرچي بهش تذكر ميدهم و حتي تلنگري هم به پشت دستش ميزنم اصلا حاليش نيست كه نيست . هر چي منع بچه هاي مردمو كردم سرم اومده!!!

بطرز وحشتناكي اين پسر به من وابسته شده و حاضر نيست لحظه اي بدون من پيش كسي بمونه. رانندگي با ايشون كه امري غير ممكن شده. ميگه فقط بايد تو بغلت بشينم و گهگداري هم ممه بخورم. چند روز پيش با دختر دائيم رفته بودم بيرون سامي تو بغل اون نشسته بود كاري بسرمون آورد كارستون . هر 100 متر بايد ميايستادم و ميگرفتمش بغل تا آروم ميشد. حاضر بود پشت فرمون با مشقت فراوان تو بغلم بشينه و حتي با فشار و بدبختي شير بخوره ولي از من دور نشه. باور كنيد تمام زندگيم وقف آقا شده. من حتي نميتونم يه آرايشگاه درست و حسابي برم چون پيش هيچ تنابنده اي بند نميشه. گلاب به روتون از وقتي راه افتاده آرزوي يه توالت رفتن با آرامش خيال بدلم مونده چون پشت در دستشوئي كم مونده سينه بزنه!!!!

روز مبعث دوشنبه هم با همسر گرامي و فرزند دلبند عازم كرمانشاه هستيم تا جمعه. من اصل و نسبم از طرف مادر به اين ولايت ميرسه و كلي هم تو كرمانشاه آشنا و فاميل دارم كه هيچ كدومو نميشناسم و رفت و آمدي ندارم . اين سفر هم با تور اداره همسره و اميدوارم خوش بگذره.

==============================================================

به سلامتي ما برگشتيم!!!

از 24 تا 28 شهريور رفتيم كرمانشاه. 140 نفر مسافر عضو تور بانضمام يك آمبولانس و دو سه تا پاترول اسكورتي. رفتنه 12 ساعت طول كشيد و برگشتن 15 ساعت چون خيلي توقف داشتيم. همدان ، كنگاور، آوج ، صحنه‌ ، كرمانشاه ، غار قوري قلعه و پاوه و جوانرود شهرهايي بودند كه رفتيم.

اينم يه عكس از آقا سامي در طاق بستان

======================================================================

هفته پيش فرصتی دست داد تا به اتفاق چندتا از دوستان دوران دبيرستانم مجردی بريم تئاتر. تئاتر نوبت ديوانگی كاری از هادی مرزبان در تالار وحدت. سامی رو سپردم به دختر دائيم و دلو زدم به دريا. وقتی مسيری رو داشتم به تنهايی قدم ميزدم تا به تالار وحدت برسم احساس عجيبی داشتم مدتها بود كه تنها و برای دل خودم بدون شوهر و بچه از خونه بيرون نيومده بودم . دستانم بلاتكليف بودند چون سامی رو نداشتم . دلم برای خودم سوخت و در عين حال برای خود خودم كلی هم تنگ شد. موبايل رو در همون موقع خاموش كردم دلم ميخواست خودم باشم بعد از مدتها دغدغه گريه بچه و استرس و خبر خوب و بد رو نداشته باشم. بهر حال تجربه خوبی بود. تئاتر هم شرح ديوانگی و دلداگی مولانا و دخترش كيميا بر شمس تبريزی بود . حركات موزون جالبی داشت به طراحی فرزانه كابلی كه البته بی تعارف بگم اگه نبود حوصله من يكی كمی سرميرفت. بازيها هم همه عالی بودند بخصوص الهام پاوه نژاد ( پارتی بازی كنم فاميلمونه!!! )

============================

وای چقدر دست نيافتن به اينترنت ستمه!!! دقيقا هرچی ماموريت اداری همسر و هرچه ميهمانی خانوادگی اعم از تولد وعروسی و پاتختی و پاگشا و خريد و غيره بود هم توی اين مدت اتفاق افتاد که شوهر گرام بنده هميشه شبها با کمبود خواب مواجه ميشد و فرصتی برای ابتياع مودم جات نبود اما بالاخره اين شد ديگه!!!

اين سامی فينگيله خيلی بلا شده ماشاءالله !!! علاقه زيادی داره به بالا رفتن از ميز و مبل و بالاخره امروز تونست خودش رو كاملا از مبل بالا بكشه و بره روی اوپن آشپزخونه بشينه. خلاصه ما هر روز كلی با اين بچه درگيريم و باهاش دعوام ميشه سر اين حركاتش البته طفلكی آسيب هم ميبينه ولی عبرتش نميشه . علاقه وحشتناكی هم به تلفن داره و دقيقا همون تلفنی كه راست راستی باشه و شماره بگيره و بوق بزنه. خلاصه تلفن حرف زدن من هم در ساعات بيداری اين بچه با اعصاب خرديه چون دائما ميگه از اينا از اينا!!!

دقيقا شب اول ماه رمضون دندون نيش سامی هم نيشكی زد بيرون و به سلامتی تازه ميخواد بشه پنج دندونه.

راستی سامی مدتی است كه خيلی لاغر شده ديگه از اون تپل خان خبری نيست . اشتهايش بدك نيست اما تپل نميشه از اونجائی كه عقل مردم به چشمشونه و مدام منو سؤال پيچ ميكنند لطفا تدبيری بيانديشيد؟؟؟؟

 

دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۳ | ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog