خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


ديروز يك سری زدم به وبلاگ آلوچه خانم و ديدم واقعا اين تنبلی نوشتن ما دليل مشترك داره بقول

بقول آلوچه جون :

می دونين چرا اين وبلاگ اينقدر دير به دير آپ ديت می شه ؟ وقت کشی ! نمی دونم بخاطر چيه اين روزها تمايل بسيار زيادی به وقت کشی دارم و ازش لذت می برم .همش توی زمانی که قاعدتا بايد در حال انجام کاری باشم دارم سر فرصت يه کار ديگه می کنم . مثلا وقتی آقای همخونه برای حل مشکل کامپيوتر يکی از همسايه ها باربد رو هم با خودش برد تا من با خيال راحت به کارهام برسم . بجای قابل سکونت کردن اين خونه که انگار شکم خرس توش ترکيده و هيچی سر جاش نيست سعی کردم از زندگی ام لذت ببرم , برای خودم نسکافه درست کردم نشستم به خوندن بهاريه های شماره نورزوی مجله فيلم !!!

خلاصه اين كاهلی در نوشتن هم دردسری شده برای من!!!

سامچه ما هم در آستانه ۲ سالگی است مثل برق و باد روزها گذشت. پسر كوچولويی كه دوسال پيش من گريه ميكردم كه چرا اينقدر ريز و كوچولوئه و من نميتونم مراقبتش كنم حالا ماشاءالله در آستانه ۲ سالگی و اوج شيرينی خودشه. ۱۱ تا دندون داره و گنجينه لغاتش هم خوبه مفهوم اكثر حرفها و كلمات رو ميدونه ولی صحبت كردنش ای هنوز بيشتر تك كلمه است ولی منظورشو خوب ميرسونه. هنوز عشق به دمپائی پوشيدن ديوونه اش كرده و وقتی دمپائی ميپوشه چشماش از خوشی برق ميزنه. امروز از بركت گرمای زودهنگام و وحشتناك تهران بردمش تو حياط با تشت آب و البته با دمپائی و با بچه های همسايه ستايش و سينا حسابی آب بازی كرد و حالا هم بيهوش و خسته خوابيده.

پسرك من مملو از انرژی بازيه و من متاسفانه نميتونم خودم روبا انرژی اون وفق بدم. يادمه زمان تين ايجری عاشق بچه كوچولو بودم و هميشه ميرفتم نی نی كوچولوهای درو همسايه رو مياوردم و باهاشون بازی ميكردم . خدا بيامرز بابام هم چقدر از اين كار من بدش ميومد و بهم ميگفت بچه خوره چرا خودتو اينقدر سبك ميكني؟؟؟ ولی من عاشق بچه بودم. ولی الان واقعا حوصله بازی با بچه رو ندارم . البته پسرمن واقعا يكنفر رو ميخواد كه از صبح باهاش بازی كنه و من نميرسم اين كاررو بكنم. تصميم جدی دارم كه بگزارمش مهد كودك چون عاشق بچه هاست و شايد تخليه انرژی بشه. خودمم خسته شدم احساس بيهودگی ميكنم دوست دارم برم بيرون از خونه . چند تا كلاس برم و خلاصه روزهامو يكجور ديگه بگذرونم. خيلی تكراری شده. از صبح كه پا ميشم بايد جارو كنی و مرتب كنی باز هم آخرشب همون ديوونه خونه ای ميشه كه بود. يا دغدغه چی بپزيم و چی بخوريم. خيلی همت كنم كتاب بخوم و فيلمی ببينم. همين و همين. مسخره است نه!!!!

اصلا تنبل شده ام. يادمه سالی كه ازدواج كردم سركار ميرفتم .مسئوليت مادر مريض و رسيدگی به خانه پدرم و پخت و پز وخريد خونه و شوهرداری هم داشتم و خيلی زبل بودم و كارهامم بهتر پيش ميرفت الان همش ميگم يكساعت ديگه نيم ساعت ديگه و خدا نكنه بخوام با سامی برم بيرون بدون ماشين كه عزا ميگيرم وای چجوری بغلش كنم آی كمرم، آی بچه نكن ، و خلاصه هزار جور بهانه و تنبلي.

ميدونم كه اينا همش عذر بدتر از گناهه ولی خودمو بيشتر از همه زجر ميده. دلم ميخواد بشم همون آدم انرژتيك پر شر و شور كه ببخشيد باسن نشستن تو خونه رو نداشت.

 

دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ | ٢:٤٦ ‎ب.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog