خاطرات من و سامي

من یک زنم با تمام دغدغه های یک همسر و مادر اینجا برایم بسان دفتری است که در آن مینویسم از روزمرگی هایم ، از پسر دلبندم از همسرم ، گاه سرشار از عشقم و گاه دلگیر وتنها


1- يادش بخير چقدر زود گذشت انگار همين ديروز بود. روزمعلم كه ميشد شوق خريدن هديه برای معلمهای محبوبم از يكطرف و ذوق و شوق هدايائی كه به مامانم داده بودند از طرف ديگه. مامانم خدا بيامرز( هيچوقت فكر نميكردم اين واژه رو در مورد عشقم بكار ببرم تف به اين دنيا!!!!) يكی از محبوبترين دبيرها در سالهای تحصيلی بود. هميشه روز معلم با كيسه های پر از كادو به خونه ميومد و خلاصه اون روز من كيفشو ميكردم. يادش بخير چه زود گذشت. مامانی كجائی ؟ روز و هفته ات مبارك باشه عشق جاودان من

۲- امشب احساس متفاوت و دلتنگ كننده ای را تجربه ميكنم. بدون برنامه ريزی قبلی تصميم گرفتم سامی را از شير بگيرم. ديدم هوا خنكه و طبق نظريه عوام در گرما اين كار خوبيت نداره. از جلوی يه عطاری رد شدم و داروی صبر زرد رو گرفتم كه بسيار تلخ و بدبوئه. زدمش به نوك سينه هايم و خلاصه سامی عاشق ممه با يك مك قيافه اش تو هم رفت و با غصه هی گفت ممی و صورتشو درهم كشيد. خيلی هم به سختی خوابيد. براش كتاب خوندم و بارها گفتم كه پيشی ممه رو اوخ كرده . هی پيراهن من رو بالا زد و خودشو دور و نزديك كرد. هی نق زد . يك ليوان شير پاستوريزه خورد و با نق و ناله و گريه خوابيد. احساس خوبی ندارم . چون شير دادن به سامی برايم گوارا و دلنشين بود. بعضی اوقات كه خسته و خواب آلود بودم يا كار داشتم چرا اذيت شده بودم ولی در كل از در آغوش كشيدنشو و ديدن نگاه حريص و با ولع خوردنش هميشه لذت برده ام. نميدونيد چقدر قيافه سامی خوردنی ميشد وقتی در حال شير خوردن قلقلكش ميدادم و ميخنديد. ميدونم اين احساس ديگه تجربه نميشه. واقعا گريه ام گرفته اميدوارم خودم هم بتونم با اين دلتنگی كنار بيام و بتونم از شير بگيرمش چون بالاخره اين كار بايد انجام بشه. پسرك من بزرگ و بزرگتر ميشه و من ميدونم كه دلم برای همين دوران خيلی تنگ ميشه. با اينكه الان هم خيلی شيرينه ولی گاهی اوقات دلم برای نوزاديش تنگ ميشه برای اون موقع كه كوفته قلقلی بود. نميدونم مفهميد چی ميگم يا نه ولی دوست ندارم سامی زود بزرگ بشه درسته كه الان خيلی مسئوليتش سنگينه و آسيب پذيره ولی كوچولوئيشو خيلی دوست دارم چون ميدونم نزديكمه احساس ميكنم با بزرگتر شدنش منهم پير ميشم و اون روز به روز از من فاصله خواهد گرفت . آخه منم مثل همه مامانهای دنيا ، دين و ايمونم بچمه.

پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | sherry | نظرات () |
Design By : Persian weblog