آخرین نوستالژی 89

دارم تو فیس بوک چرخ میزنم . بیشتر حرفها و استتوس ها پیرامون نوروزه و شادباشهای نوروزی و آرزوی سلامتی و موفقیت. چشمم میخوره به استتوس دوست عزیز و راه دورمکه آرزو کرده روزی رو که دوباره دور هفت سین مامی جان بشینه. از ته دل برایش یه آمین فرستادم و بعد انگاری یه چیزی تو دلم خالی شد و منم همین آرزو رو با تمام وجودم فریاد زدم.

بخوبی یادمه آخرین هفت سین خانه پدری رو که  روی میز گرد  توی هال چیدم. سبزه های مامانم همیشه بی نظیر بودن. اینبار هم عالی شده بود . یه دیس گرد بزرگ قره ماش سبز کرده بود . از دهم اسفندش که اونو تو آب ریخت مدام حالش رو از من میپرسید . وقتی که جوونه زد و ریختمش تو دیس گرد ، دائما مراقبش بود که روزا بره تو آفتاب و شبها بیارمش تو. همه دونه های قره ماش قد کشیده بودن سبز یکدست و قد دو بند انگشت انگاری.

عمه جانم هم اونجا بود. شب قبل از سال تحویل بود. برادرم ، مامانمو برده بود دیالیز. من و عمه ام هم نشسته بودیم به سر تخم مرغها گیسهای بافته میزدیم و براشون چشم میچسباندیم.

خوب یادمه مامان. خوب یادمه. اومدی بیحال تر و خسته تر از همیشه. دستت رو به دیوار راهرو گرفته بودی و تلو تلو خوران اومدی تو. اومدم بوسیدمت. بهم گفتی خسته نباشی. دستت رو گرفتم و بردمت تو اطاقت. نشستی لبه تختت. بهم گفتی که یکی از بیماران بخش دیالیز که میشناختمش ، فوت کرد. ناراحت شدم. تو لبخندی تلخ زدی و بهم گفتی بخدا  راحت شد. دست راستش بسر من. بعدشم دستاتو بردی بالا و گفتی خدایا یا شفایم بده یا راحتم کن. مامان ازت گله دارم. تو هیچوقت اینقدر صریح و دل شکسته از خدا طلب مرگ نکرده بودی. آخه شب سال نو این چی بود گفتی مادر من. هیچ فکر نکردی مرغ آمین چه بی انصافه. همونجا با چشمانی خیس ، حس کردم که تمام تنم مور مور میشه. بهت گفتم . مامان این حرفا رو نزن . تو خوب میشی. برای خدا کاری نداره. فقط سرت رو تکون دادی. بعدشم به من گفتی پاشو برو خونتون.

اون شب تا صبح خوب یادمه که همش کابوس دیدم. روز بعد حدودای بعد ازظهر سال تحویل میشد. بهم گفتی که برو خونه خودتون. اولین عید مشترکت رو تو خونه خودت تحویل کن. دلم رضا نبود اصلا. بوسیدمت هم تو رو هم بابا رو. به برادرم و عمه ام هم سفارش کردم که مامانم حتما سر سفره هفت سین بشینه. من و همسرم اومدیم خونه. یادمه موقع سال تحویل فقط زار میزدم اینقدر دلم گرفته بود که عکسایی که انداختیم همه گویای همین حالت منه. چشمهایی پف کرده و دماغ قرمز و باد کرده.زنگ زدیم خونه بابا. مامانم هم صداش بغض داشت بهش تبریک گفتم. برام کلی آرزوی خوب کردی مامان یادته. صدات تو گوشمه که بهم گفتی ایشاالله سال دیگه این موقع پسرت تو بغلت باشه سر سفره هفت سین. آرزوهای اون سالت بدجور گرفت مامان. 3 روز بعدش خودت رفتی و سال بعدش ، پسرک من در شکمم خوش نشسته بود فقط با این تفاوت که اون سال هفت سین نداشتیم چون دو ماه قبلش بابا هم اومده بود پیشت.

وای چقدر دلم برای اون هفت سین خونه بابام و سبزه های قره ماش مامانم تنگ شده.

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
...
...سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت

سال 90 میشه ده سال تموم که من دیگه اون سبزه و هفت سین رو ندیدم. حتی دلم نمیخواد عکساشو ببینم چون با دیدنش خاطرات تلخ نبودنتون بدجوری گل درشت میشه.

مژگان جونم امیدوارم که یزودی فرصت بودن در کنار مادر عزیزت و هفت سیناشو داشته باشی  همونجور که آرزوشو داشتی و بخونی که گل اومد ، بهار اومد میرم به صحرا ....

حس عجیبیه با وجود گذشت ده سال فراق ، تمام این مناسبتهای ایرونی ما ، بدجوری منو میکشه تو غار خاطراتم و یه جورایی اذیتم میکنه

آخیش ،  خالی شدم حالا که حسم رو نوشتم.



پینوشت : مزخرف ترین و طولانی ترین خونه تکونی قرن رو داشتم. لاکردار تموم نمیشه. همین الان روی اپن آشپزخونه ، هفت هشت تا وسیله هست که من تکلیفم باهوشون روشن نیست. به اندازه یه 2 ساعت هم هنوز کار هست که انجام بشه. ولی بسیار خسته ام.

 

  • عکس جنبه تزئینی دارد

 

/ 31 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید بروز هستم ، فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید. پیروز باشید آدرس وبلاگ چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com

مامان زهرا نازنازی

سلام. سال نومبارک از آشناییتون خوشبختم. با خوندن این پست اشک در چشمانم حلقه زد. من رو یاد مادرم انداخت که سه عید که در کنارم نیست. میدونم که شما خوب درکم میکنید . هر روز به یادشم و جای خالیش داغ سنگینی بر دلم گذاشته .... [گل]

مامان زهرا نازنازی

با اجازه لینکتون کردم خوشحال میشم پیش من و دخترم بیاین من یک صفحه مادرانه دارم که به یاد مادرم درستش کردم. نظرتون رو بگین اگر دوست داشتید من و دخترم رو به جمع دوستانتون اضافه کنید متشکرم[گل]

سحر

خدا پدرو مادرتون رو رحمت کنه. [گل]

مامان پریا

سلام سال نو مبارک [قلب]

رودابه ایرانی

سال نو مبارک.همیشه شادوسلامت باشی.

ستوده

یاد اون روزها بخیر [رویا]ولی با شادی این روزها رو هم میشه ساخت[گل]

بی تا

آخه خانومی تو نمیگی ینجوری می نویسی آدم اشکش میگیره.. قلبش فشرده میشه حسابی بغض ته گلومو گرفته. من مادرمو خیلی خیلی دوسش دارم اما هیچ وقت ننشستم رو به روش و بهش بگم که مامان نازنین خیلی دوستت دارم میدونم خوب میدونم که 100 سال دیگه... حسرت می خورم من مدر بزرگمم خیلی دوس داشتم.یه بار عید بود که همه با خاله هام جمع بودیم و من یه آهنگ توی گوشیم داشتم: اباصالح التماس دعا... این آهنگه بود.مادربزرگم گفت عزیزم این آهنگو بذار بخونه من گوش کنم..اما من چی... فراموشی ها....حسرت ها.. آه و اندوه... اونروز رفتیم با بروبچ بیرون و مادربزرگم تنها موند بهمون گفت زود برگردیدا! اما ما چی؟ ...فراموشی ها... حسرت ها... یه بغض ته گلومه که اگه نشکونمش حتما سکته قلبی رو شاخمه.. قدر آینه بدانیم چو هستف نه در آن وقت که افتاد و شکست

محیا 16 ساله

سلام هیچم عکس جنبه ی تزیینی نداره شما خیلی از سامی عزیزم عکس کم میذارید[عصبانی] خوب حالا من که با هزار امید و ارزو و دلتنگی اومدم تو وبلاگ که سامی نازمو ببینم و دیدم دریغ از یه عکس...[ناراحت] باید چیکار کنم؟؟؟؟؟ ببخشید اینقدر عصبانی شدم که یادم رفت بگم سال نوتون مبارک[لبخند][گل][گل][گل] امیدوارم سامی جون سالای خوب و خوشی رو در کنار خونواده عزیزش سر کنه[لبخند]