گودبای خانه پدری

یه خونه دوطبقه شخصی با یه حیاط باصفای پرگل ، سهم بزرگی در خاطرات دوران کودکی و جوانیم دارد. یه خونه دوطبقه که تو تمام روزهایی که آنجا سپری کردم ، طبقه دومش مهمانخانه بود و طبقه اولش نشیمن و اطاق خواب. بعدها که بزرگتر شدم یکی از اطاقهای طبقه دوم رو هم من به تصرف درآوردم. این همون خونه ایه که من 39 سال پیش توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم. خونه یه 7  سالی هم از من بزرگتر بود. یعنی دوران کودکی برادرم رو هم اون به یاد داره. خونه هیچوقت دلخواه مادرم نبود. اما پدرم چون خودش ساخته بودش ؛ علاقه زیادی بهش داشت و جرات نداشتیم از عیب و ایراد خونه حرفی بزنیم. همیشه علاقه من رو در اوایل جوونی به آپارتمان نشینی مسخره میکرد و هم میگفت تو بسیار ناشکری که قدر 4 دیواری اختیاری رو نمیدونی.

خونه خیلی چیزهای خوب داشت و یه سری هم  کم و کاستی  . اما هر چی بود خونمون بود و ما هم بهش عادت کرده بودیم. 11 سال پیش که من ازدواج کردم سفره عقدم تو همون مهمانخانه طبقه بالا پهن شد ، بازم برگ دیگه ای از دفتر خاطرات اون خونه پر شد. وقتی  ازون خونه اومدم بیرون ، سهم بزرگی از خاطراتم رو اونجا جا گذاشتم. بعلت بیماری مامانم خیلی هم از اون خونه دور نبودم. اون خونه و اون کوچه همچنان با من بودن. یکسال بعدش که پیکر بیجان مادرم از اون خونه بیرون رفت دیگه خونه رو دوست نداشتمش. احساس کردم که این اتفاق ، خونه رو برام کمرنگش کرد. ولی خوب هنوزم اون خونه ، نفسهای پدر پیرم رو بهمراه داشت. پدری که تو این خونه پیرو پیرتر شده بود. 18 ماه بعدش ، کالبد بی جان پدر نیز از کنار اون درخت نارنج به بیرون تشییع شد و حالا من و برادرم مانده بودیم و یه خونه و دیوارهایی که همه رنگ خاطره بود. پر از دلتنگی نداشتن پدر و مادر و دلبسته به خشت و گل خاطرات اون خونه.

برادرم و همسرش تو همون خونه زندگیشونو شروع کردن. من دل کندم و دور شدم و دلم به وجود سامی و خونه جدید ماوا گرفت و برادرم روز به روز بیشتر به یاد گذشته بود و ماندگار شد. تصمیم برآن شد که برادرم سهم الارث مرا پرداخت کند و خانه پدری را حفظ کند چرا که هم یادگار خاطرات و پدر و مادر بود و هم برادرم چون پدر بیزار از آپارتمان و همنشینی با همسایگان با خلق و خوی متفاوت.

بامداد عزیزم ( برادرزاده ام ) هم تو همون خونه چشم گشود. حیاط خونه نعمتی بود برای بچه ها ،من جمله سامی تا خستگی مجاورت با دیوارهای آپارتمان و حیاط مشا رو ، از تن به در کنن. برادرم کلی خونه رو بازسازی کرد و خونه زیباتر شده بود و دلبازتر.

همسایه های اون کوچه ، یکی یکی فروختن و رفتن و اونایی هم که موندن ، کوبیدن و ساختن. همه خونه های افقی ، عمودی شدن. کوچه شلوغ شد. برای پیدا کردن یه جای پارک ، زمین و زمان رو نشانه میگرفتیم. یکی از خانه های مجاور ، تبدیل به یه 4 طبقه بی قواره شده بود. مانده بود خانه پدری و مجاورش.

وقتی زن و شوهر سالخورده عاشق ؛ همسایه بغلی که از همون روز نخست ، همنشین این خونه بودن ، به فاصله 17 روز از هم فوت کردن و وراث بعد از مدتها کلنجاررفتن ، خانه را فروختن و صاحب جدیدش در عرض 4 روز کل خونه را کوباند. برادر جان هم دیگه ازون خونه و کوچه دل کند . مقاومتش شکسته شد. خانه را واگذار کرد برای renew شدن و آن را ترک کرد.

دو روز گذشته به اثاث کشی گذشت. تمام زیرزمین پر بود از خرت و پرتهایی که از 46 سال پیش انباشته شده بود و نه میل رها کردن داشت و نه میل نگداشتن. این وسط خنده های تلخ من و برادرم ، تمامی خاطرات اون دوران رو ورق میزد. رفتم رو پشت بام و از آنجا به حیاط نگاه کردم. تو اون روزا که این ساختمانهای بلند نبودن و ما به آپارتمان نشینی عادت نداشتیم ، ازاون بالا که به پایین نگاه میکردیم سرمان گیج میرفت و فکر میکردیم چقدر به آسمان نزدیک شده ایم . اما حالا یا ما قد کشیده ایم و یا پوستمان در زندگی آپارتمانی در طبقه چهارم کلفت تر شده بود ، که از بالا که به پایین نگاه میکردم حیاط را اینقدر نزدیک به خودم میدیدم.

کامیون دوم که بار زد و خانه خالی شد. چقدر این خونه برایم تلخ و غم انگیز بود. دوستش نداشتم. ازش فرار کردم.

ولی دیشب که در زیر بارون از خانه جدیدشان بر میگشتیم ، اشکهای من مثل بارون تمام عقده دلم رو باز کرد و دلم برای اون خونه و اون همه خاطرات خوب و بد روزهای دور گذشته تنگ شد.

طاقت نخواهم داشت تا زمانی که تیر آهن های جدید ، به زمینش پیوند نخورده اند بروم و یرانی اون خونه رو ببینم.  خونه پدری هم رفت همانجایی که روزی مادر و روزی پدر رفت. خداحافظ

/ 26 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هلاله

من مدتها بود نوشته هاتو میخوندم.تا دی ماه که پدرم یهو فوت کرد و تنهامون گذاشت و تازه فهمیدم شما چی می گفتی و چی کشیدی.و اینکه هر قدر بگذره غصه نبودنش بیشتر میشه و این خونه که همه بچگیم توش گذشت. وباید ازت تشکر کنم چون ناخواسته باعث شدی من خوب باشم تو روزای قبل از رفتن بابام و گاهی با خوندن شما به این فکر کنم که شاید منم یه روز پدرم....هرچند که فکر کجا و واقعیت کجا.به هر حال براتون خصوصا پسر گلت بهترینها رو آرزو می کنم.

رودابه ایرانی

من هم بدجوری به این خاطره هاوگذشته وابسته ام اماگاهی فکرمی کنم عزیزان آدم که نباشنداشیاچه ارزشی دارند؟

علي

سلام ديوونه سبك نگارشت هستم خيلي قشنگ مي نويسي همون حسي رو به من ميده خوندن نوشته هات كه رمانهاي خيلي قوي ميده موفق باشي راستي قيافه سامي خيلي دوست داشتني و زيباست من هم يه پسر به اسم سامي دارم كه سه سالشه سه سال پيش وبلاگهايي رو كه اسم سامي داشتن رو پيدا كرده بودم و لينك كردم يه سالي وبلاگ نوشتم و سر يه اتفاق وبلاگ سامي فيلتر شد و من هم مايوس از نوشتن ولي هر وقت مطالب تو رو مي خونم با تمام وجودم لذت مي برم حتما يه كتاب بنويس ارادتمند شما علي يوسف وند

منیره

بانوی ایرانی!لذت بردم از وبت و نوشته های ساده ات. باورم نمیشه که ده ساله داری اینجا مینویسی!!! [تایید]

فريد

سلام دوست جون اين گودبرداري خانه پدري تموم نشده هنوز. ما بي صبرانه منتظر آپ جديدت هستيم. با يه مطلبي از تجريش گردي به روزم.... فکر کنم مورد علاقت باشه.[چشمک]

رضــــــا

ســـــــــــلام تبریک میگم وبــــــــــــــــــلاگ خیلی زیبایی دارین[گل]

هلاله

اینبار من می نویسم برات،چون الان می فهممت. بازم یه روز مادر دیگه و بتز هم حس تنهایی و بی کسی.حس اینکه پناهگاهتو گو کردی.حس نداشتن یه آغوش مادرانه تا آرامشتو به دست بیاری.جای خالیشو بیشتر از روزای قبل حس می کنی. هرچند من پدرمو از دست دادم.اما امروز که روز مادره دلگیرم.خیلی دلگیرم

کلبه ی هنر

سلام خیلی وبلاگ خوبی دارید خسته نباشید [گل]

شروین

درود میفرستم به دخت ایران زمین. به خودم میبالم که بانویی اینچنین در مرز و بومم می نویسد. درود بر دخت کوروش. درود بر دخت آتوسا. نوشته هایت آنقدر ملموس و دوست داشتنی بود که ناگهان بوی پیچ امین الدوله منزل پدری ام در دروازه شمیران به مشامم رسید. حیف از آن روزهای خوب که بر نمی گردد. اما شما هم باید طوری رفتار کنی تا سام هم در آینده از شما نیک یاد کند. من مطمئنم اگر بیشتر تلاش کنید حتما یک اثر در تاریخ ادبیات خواهی داشت . برایت آرزوی موفقیت میکنم. به امید روزهای بهتر برای ایران زمین. ضمنا اگر خداوند به من و همسرم الهام دختری بدهد اسمش را بنورا مگذاریم(نام کردی به معنی به سوی نور) و اگر پسر نامش را سام یار میگذاریم. به خدا میسپارمتان.