به همین راحتی - به همین خوشمزگی

١- دوسه سال پیش یه کلیپ از اندی ساخته و پخش شد که انیمیشن بود و نشون میداد که مثلا ایشون وارد تهران شدن و از فرودگاه تا استادیوم 100 هزار نفری ملت ایستادن و گل میریزن و هیاهو میکنن تا خواننده محبوبشون براشون بخونه یادتون اومد؟ همه اینا رو گفتم تا اشاره کنم به این نمایشگاه مشارکتهای شهروندی که چندروزی تو بوستان گفتگو دایر شده بود و شب جمعه ای به اصرار همسر نمایشگاه دوستم ( همسر بنده علاقه وافری به رفتن به هر نمایشگاهی داره از نمایشگاههای تخصصی تا غیره متاسفانه )  یه سر رفتیم اونجا. هیاهو برای هیچ تا دلتون بخواد!!! غرفه های متعددی از محصولات غذایی که برای تست کردن یه اپسیلون از محصولشون ، ملت صف کشیده بودند بیا و ببین . یه جا غرفه شهروند بود با 20 % تخفیف که ملت فقط سبداشون رو پر میکردند و تو اون خفقان جمعیت ساعتها تو صفهای تموم نشدنی میایستادن تا خوشحال و خندان خرید ارزان انجام بدن . غرفه گل فروشی و عرضه کود رایگان و نانهای نان آوران و آتش نشانی و هزار جنگولک بازی دیگه ...

بگذریم تو این میون گویا عمو پورنگ و امیر محمد هم اجرای برنامه داشتند که گفتنی نیست که ملت چطور ایستاده بودن تا بچه هاشون اینا رو ببینن. کودک بازیگوش ما هم که فقط تو قسمت بازی وسایل بادی بود و هی بپر بپر میکرد. در همین گیروواگیر غرفه بستنی میهن توزیع رایگان بستنی آلاسکا رو شروع کرد. ای خدا قیافه مردم دیدنی بود. کسانی که حتی قیافه هاشونو میدیدی میگفتی کمتر از لکسوس سوار نمیشن رفتن تو صف بستنی که صف نگو دیوار چین بگو تازه با موبایل هم بقیه فک و فامیل پلاس در نمایشگاه رو هم پیج میکردن که مبادا یه آلاسکا 150 تومانی رایگان رو از دست بدن. حالا این وسط کودک ما رو هم داشته باشید که اومد پیشم و با نق و ناله گفت منم بستنی میخوام . بهش گفتم منو بکشی نمیرم تو صف خودت برو میگفت نه نمیرم. خلاصه به زور و بلا از لابلای صف رد شدم و رفتم دم غرفه میهن گفتم آقا فروشی ندارید اقا هم گفت خانوم هول نزن به همه میرسه برو ته صف . منم با توپ پر اومدم سراغ کودک و بهش گفتم خودت میدونی و شکم خودت من نمیرم تو این صف بایستم . حالا همه اینا یه طرف ، داشته باشید یکهو کنسرت علی لهراسبی رو !!!!!

به شوهرو غر زدم که من میخوام برم اصلا حوصله این ازدحام رو ندارم. تو مسیر برگشت از جلوی محل کنسرت رد شدیم. وای جمعیت فاجعه بود. طرف دو کیلومتر با سن فاصله داشت گردنشو مانند زرافه بالا و پائین میکرد تا با موبایل فیلم بگیره. یه عالمه جوون رفته بودن رو سقف تانکرهایی که مربوط به غرفه فضای سبز بود ، ایستاده بودن و دستاشون رو بهم گره زده بودن و آهنگ دلنوازان رو زمزمه میکردن. دخترا جیغ میزدن و همدیگرو بغل میکردن و میگفتن حال من دست خودم نیست .... جالبه که مسیر برگشت کلی با آقای لهراسبی فاصله داشت و چیزی نمیدیدی و ملت اونجا هم ایستاده بودن و انگار دارن به سی دی گوش میدن و احساساتی شده بودن .

دلم به حال خودمون سوخت . به حال همهمون که چه دلخوشی های کاذب و مزخرفی داریم. به اینکه چه به تب راضی شدیم تو این میون. اونجا بود که دیدم اندی دل خوش نداشته که اون کلیپ رو ساخته در خودش و این مردم میدیده این پتانسیل  رو !!!

2- تالار سنگلج یه نمایش گذاشته بنام " سر آشپز پیشنهاد میدهد " نمایش زیبایی است . همه روزه به غیر از شنبه ها . ساعت شروع 8 شب . بهای بلیط 6000 تومان

یه نمایش روحوضی بانمکه که انصافا گروه بخوبی اجراش میکنن. من که خیلی خوشم اومد. سامی هم همینطور البته.

 

/ 22 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماهک

سلام نیمه شعبان بود توی محل یک ساندویچ فروشی داشت ساندیچ میداد باور کن کلی ادم مونده بود که

ایرن

من نمی دونم این مردم که این همه برای شادی له له می زنند 30 سال قبل عقلشون کجا رفته بوده!!!!

نسیم

سلام .... من یک تازه مادرم .... چقدر آینده خود و پسرم را در نوشته های زیبایتان دیدم و حس کردم ... مانا باشید و عاشق

سپیده

سلام اگز خواستید قرار بزارید فرزانه و مامانش ر و ببینید بیاین پیش دبستانی تا من هم شما رو ییینم ولی این هفته من می رم مسافرت و مرخصی گرفتم . سامی دوستت دارم

مهرنوش

عزیزم مفت باشه کوفت باشه! زنگ می زدی ما هم با فامیل می اومدیم بستنی می خوردیم!!!

مریم

ايول شري جون خوب پوزشو به خاك ماليدي [دست][دست][دست][دست] سامي جونو ببوس هزارتا

مریم

خانمي شماره ي خونمونو گذاشتم براتون زنگ نزديد چرا؟ من شماره ي شمارو ندارم وگرنه خودم زنگ ميزدم

دخترک

سلام بهتون تبریک می گم! خیلی وبلاگ زیبایی دارین و همینطور قلم خیلی خوبی دارین![گل] کاش منم می تونستم اینجوری روزهام رو بنویسم! از سال 81 تا الان خیلی حرفه!!! ولی من نمی تونم، فقط بلدم همه ی روز با خودم حرف بزنم![ناراحت]

مامان سروین

شری جون ممنونم می دونی آدم وقتی فکر می کنه چقدر تعداد این آدما اطراف ما زیاده و همین مساله باعث می شه حرفتو خوب نفهمن و اگر هم بخواهی موضوعی رو حالیشون کنی چقدر باید فسفر بسوزونی و دست آخر هم در اصل قضیه تفاوتی حاصل نشه .حرص آدم در میاد .برای همین من فکر می کنم کشور ما حالا حالاها وضعش همینه و امیدی هم به بهبود وضعیتش نیست.

کیزاد وبلاگ نویس نوزاد

سلام. مطلب خدایا چرا من بسیار تاثیر گذار و زیبا بود. مرسی. در مورد بستنی دو تا نکته. اول اینکه شاید اونهایی که لکسوس سوار بودن هم بچه هاشون مجبورشون کردن به گرفتن بستنی. دوم اینکه باباییم یه دوستی داره که خیلی پولداره. از اون لکسوسیهاست. خودش تعریف کرده بود که یه روز رفته بودن دوبی. توی یکی از سوپرمارکتها یه عالمه (یه دنیا) بستنی دیده بودن. قیمتهاش بالا بوده. بعد که بچشون از چند مدل میخواد، بچه رو دعواش میکنن. در حقیقت بخاطر قیمتش و نه بخاطر ادب کردن بچه و از این جور چیزا. خلاصه اینکه این همه خرج کنه برهخارج و بخاطر چند صد تومن بستنی اون هم برای عزیز دردونه خودش، طفلکی رو دعوا کرده بود. همیشه لکسوس سواری نشونه بزرگی و بزرگمنشی نیست. شاید نشونه نشیمن بزرگ باشه که توی ماشینهای کوچیکتر جا نمیشه.