نمیخوام دوباره تجربه کنم

نماینده بودن کلاس برای خودش دردسرهای مخصوص خودش رو داره که بعدا راجع بهش خواهم نوشت. دیروز بواسطه یکسری کارهای مربوط به جشن الفبای بچه های کلاس اولی ، تو کتابخونه بودم . ساعت حدود 11 بود و بچه ها بخاطر زنگ تفریح دوم تو حیاط بودن. یه دفعه یکی از مادرا اومد تو و بهم گفتم خانم ... اینجایی؟ سامی رو تو حیاط هول دادن سرش شکسته الانم تو اطاق بهداشته. نفهمیدم که چجوری رسیدم اونجا. دیدم بچم داره اشک میریزه مثل ابر بهار . بغلش کردم و تند تند بوسیدمش. دیدم روپوش مدرسه اش غرق خونه و درآوردن گذاشتنش رو صندلی. رو شلوارش و بلوزش هم پر از لکه های خون بود. واییییییی

خانم بهداشت با بتادین داشت زخمو شستشو میداد و پانسمان میکرد. البته سامی شدیدا از درد فریاد میزد و بی تابی میکرد. مدیرشون اومد و دلجویی کرد. معلم ورزش و ناظمها یکی یکی میومدن حالشو بپرسند. دلم آشوب شده بود از دیدن خون بچم. بغلش کردم بردمش تو کتابخونه. از درد گریه میکرد. خانم بهداشت گفت ضربه خورده ولی نشکسته. بهتره مراقبش باشم. زنگ خورد بچه های کلاسشون همه اومدن جلوی کتابخونه. میگفتن خانوم خانوم ما بگیم کی هلش داد ؟ ما بگیم ؟ یه کلاس دومی بود؟ ... معلمشون اومد کلی سامی رو ناز و بوس کرد و باهاش شوخی کرد و گفت که عزیزم تو خودتم خیلی شیطون بلایی !!!

دیروز گذشت. بچم کمی هم درد داشت ولی طفلکی همه مشقاشو نوشت. جلوی تلویزیون خوابش برد . دیدم که همش بخودش میپیچه و تو خواب ناله میکنه. بغلش کردم . بوسیدمش. دیدم تنش داغه. بیدارش کردم و بهش استامینوفن دادم . گفت مامان سرم داره میترکه. قلبم تیر میکشید از اضطراب. تو بغلم خوابش برد. تا صبح چندین بار بهش سر زدم. تنش داغ بود. صبح رنگ وروش پریده بود نفرستادمش مدرسه. موند تو خونه. ولی خیلی بیحال بود. یه بالش گذاشت جلوی تلویزیونو همونجوری آروم کارتون دید. عصری کمی از مشقهای امروزش رو هم نوشت. بی حوصله بود. باباش گفت ببریمش پارک کمی هوا بخوره. تندی رفت لباساشو تنش کرد و آماده شد. تا از ماشین پیاده شدیم و دو قدم راه رفتیم. گفت حالم بده. سردمه. نمیتونم بیام. القصه بردیمش بیمارستان. دکتر ویزیتش کرد گفت سرما خورده و تب و لرزش مال همینه. سرش رو گفتم ارجاعش داد به اورژانس. دکتر دیگری اومد در میان جیغ و هوار سامی از درد سرش رو معاینه کرد و براش سیتی اسکن نوشت. وقتی چشمش به دستگاه مورد نظر افتاد کلی خوف کرد. جیغ زد که میترسم. وقتی دکتر خوابوندش و دستگاه روشن شد. حالم دگرگون شده بود. اشکم صورتم رو خیس کرد. قلبم تند تند میزد. چشم دوختم به مونیتور و اسکن سر و مغز بچم رو میدیدم . حالم بد بد بود. دلم رو گذاشته بودم پیش اونایی که تو این اسکنها چه چیزهایی رو میبینن و چه زندگیهایی داغون میشه. مردم و زنده شدم تا وقتیکه دکتر گفت خوشبختانه ضربه خیلی محکم نبوده و به جمجمه فشار نیومده فقط کشیدگی و پارگی پوست سر بوده.  دکتر آورژانس نیز نظر ایشون رو تائید کرد و گفت همزمان شده با سرماخوردگی و تب و سردردش هم با این قضیه بی ربط نیست.

 

الهی من فدای اون چهره ترسان و چشمان خیس از ترست بشم

الهی مادرت بمیره و دیگه تورو تو این حالت نبینه عزیز دلم

القصه که پروژه ای بود این برنامه. تصور کنید زنگهای تفریح 2 نفر ناظم + معلم بهداشت + معلم ورزش + 4 نفر از مادرای بچه ها تو حیاط بین بچه ها میگردن تو همدیگرو لت و پار نکنن اونوقت ببینید تو یه چشم بهم زدن یه کلاس دومی میاد و میخواد بزور توپ رو از دست سامی در بیاره و اون مقاومت میکنه و بناچار سامی رو محکم هل میده و بقیه قضایا..

آقای پدر علی عزیز،دلم رو گذاشتم پیش شما  که تو این ماهها چه کشیده اید تا جواب آزمایش علی جونو بگیرید. یا پدر مهربان صبای عزیز چه میکشید شما .

بامید روزی که چشمان هیچ پدرمادری برای فرزندش خیس و نگران نباشد.

/ 21 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهاب - عشق فیلم

سلام ! یه پست توووووووووپ که توش معرفی و نقد مختصر سریال های پرطرفداره : . Friends How I Met your Mother Lost Prison Break Joey Desperate Housewives Band of Brothers Heroes Supernatural Death Note . خوشحال میشم نظرت رو بدونم !

nazi

رمزمو میذارم واستون .[ماچ] خوشحال میشم یه سری بهمون بزنید

nazi

خصوصی[ماچ]

فرید

سلام واقعا باهات همدردی میکنم. حس میکردم چی کشیدی

مریم

سلام شری جون. الهی بگردم حق داری خیلی حس بدیه انشالله دیگه تکرار نمیشه....مواظب آقا سامی باشید....والبته مواظب مامانش که زیاد غصه نخوره!

نازخاتون

شری جونم منم كه الان این رو مطلب رو خوندم حالم كلی بد شد دختر. امیدوارم دیگه حالش خوب خوب شده باشه این پسرك ما

سپیده

سلام الهی من فداش بشم . خیلی ناراحت شدم عکسشو دیدم بلا به دور . نکنه چشمش زدن؟[تعجب] انشاالله که همیشه سلامت باشه . از طرف من ببوسیدش[ماچ]و به سامی بگید همیشه دوست دارم[لبخند]

الهام پاوه نژاد

شری جان ببخش دیر تونستم به وبلاگت سر بزنم و پستت را الان خوندم.خیلی ناراحت شدم .طفلک بچه. می تونم بفهمم چقدر اذیت شدین. خدا رو شکر به خیر گذشته. می بوسمت و امیدوارم هیچ مادری یک لحظه اش را هم تجربه نکنه.